ها عهد ستم بشكن اى جفاجوى * بنديش ازين عهد عدل سلطان
ختم همه شاهنشهان محمد * چون ختم رسل بر رسل ز يزدان
جمشيد قوانين هفت كشور * خورشيد اقاليم چاراركان
پاينده به دو حشمت سكندر * شايسته به دو خاتم سليمان
بر مقدم او جبهه سوده قيصر * بر منظر او سجده برده خاقان
با پرتو رايش چو ذره خورشيد * با بحر سخايش چو قطره عمان
هم شير ز بأسش فگنده چنگال * هم گرگ ز پاسش بكنده دندان
اى خاك رى از مقدم تو خوشتر * در ديدهام از سرمهء صفاهان
در عرصهء جاهت فتاده گويى * گردون چو يكى حلقه در بيابان
هر شغل كه جز طاعت تو باطل * هر شعر كه جز مدحت تو هذيان
من غزليّاته دام اجلاله
پند ناصح نپذيرد دل شيدايى ما * سر شوريده ندارد غم رسوايى ما
همه جا هست و به هرجا نگرم پيدا نيست * تا كجا جلوهگرست آن بت هرجايى ما
بسكه بگداخت غم عشق تو ما را تن و جان * اثرى نيست ز پنهانى و پيدايى ما
و له
شد زردچهر و سرخ سرشكش هرآنكه ديد * بر عارض سپيد تو خال سياه را
* * *
بود مهمان دل تير غمت جايش به چشمم به * كه نتوان داد جا در خانهء تاريك مهمان را
* * *