تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 68

مساهمون:

ص٦٨
بسيست شكر ز بخت بلند خويش مرا * كه يار هست در آغوش و مى به پيش مرا به قسمت ازلى هرچه هست خورسندم * نه غم ز كم بود اى خواجه نى ز بيش مرا

و له

گرفتم اى مصوّر خود كشيدى آن قد و چهره * چسان خواهى كشيدن مستى چشم خرابش را ز غم دستى به دل دارم دگر دستى به دامانش * دريغا كو دگر دستم كه تا گيرم ركابش را
* * *
لعل شكربار يار خوش‌نمكينست * جان به فداى نمك اگر نمك اينست
* * *
ز پادشاهى حسنت چه كم شود آخر * اگر به خلق بگويى كه اين گداى منست
* * *
وصل خود را تو پريچهره به جان نفروشى * ور نه از جان كه بود آنكه خريدار تو نيست
* * *
« تا يار كرا خواهد و ميلش به كه باشد » * من ساكن ميخانه و زاهد به نمازست
* * *
نگار خواست كه آيد برم جفا نگذاشت * بر آن شدم كه روم از درش وفا نگذاشت بر آستانهء او سر گذاشتم عمرى * گذشت از سرم آن بىوفا و پا نگذاشت
* * *
معذور دارم ار به فراق تو زنده‌ام * زيرا هنوز ذوق وصال تو در سرست
* * *
رحمى كه چو اندوه فراق تو مرا كشت * سودى ندهد گر گزى از رحم سرانگشت ريزد ز فشار مژه خون دلم از چشم * چون آب كز انگور بگيرند به چرخشت