تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦
آن روى تو يا كه راى افرشته * آن موى تو يا كه خوى اهريمن مژگان تو تيرها زند بر دل * ابروى تو تيغها كشد بر تن بىطرهء تو كه رشتهء جانست * هر مو به تنم نشسته چون سوزن هان سوز مرا ز لعل خود بنشان * تا چند زنى بر آتشم دامن گر شاهان را ز زر بود افسر * از مشك تو را به سر بود گرزن

در مدحت قطب السلاطين سلطان محمّد شاه قاجار طاب ثراه

گر دست برى سوى تيغ بران * در پاى تو ريزم ز دل سر و جان دور از تو بود اى بهار خوبى * يكسان بر من گلستان و زندان جان خست مرا آن دو چشم فتاك * دل بست مرا آن دو زلف فتان در نارم از آن دو نار گلرنگ * در تابم از آن دو مار پيچان زان افعى افسرده‌ام فسرده * كو گاه چو مارست و گه چو ثعبان چون قد تو سروى نرويد از باغ * چون خد تو گل نشكفد به بستان جوشيده تو را مى ز شوق بر رخ * خوشيده مرا خون ز غم به شريان بگريخت دل‌ريش من از آن خط * مجروح ز عنبر سزد گريزان جعدت چو فشانى مهت به جوشن * زلفت چو پريشى خورت به خفتان جوشن بنديدم ز قير و لادن * خفتان نشنيدم ز عنبر و بان بر ساعد سيمين كف نگارينت * چون رسته بر شاخ بلور مرجان چهر تو به بالا به سر و خورشيد * جعد تو به عارض به خلد شيطان دل در سر زلف تو هر شبانگاه * چون مرغ شباويز دارد افغان دل نالد و سوديش نى ز ناله * چون صعوه كه در چنگ طفل نادان خوانم ز غمت درس عشق و گريم * چون كودك نو رفته در دبستان تا دست من از دامنت رها ماند * پيوسته به سر مانده و گريبان با كفر سر زلفت اى سيه‌دل * ديريست كه گفتم به ترك ايمان جور تو ز حد كمال بگذشت * چون حسن تو مهرم نيافت نقصان