تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 58

مساهمون:

ص٥٨
گاه جستن گوييا با پاى چوبين مىجهد * گاه رفتن گوييا با پر مضمر مىرود آن شنيدستى كه جبريل امين را بد دو پر * اين خود آن جبريل كو با چار شهپر مىرود خود يكى كوهى ولى ابرى بر او باشد سوار * خود يكى ببرى ولى در چشم اژدر مىرود غرب را تا حد شرق و شرق را تا حد غرب * اين مسافتها به يك ساعت مكرر مىرود نيستش پر پويد از پا ليك از وجد ركوب * زير پاى حضرت شهزاده با پر مىرود تيغ را تا او پدر باشد به روز معركه * دشمنش از بيم جان در بطن مادر مىرود

در شنعت و تهجين گويد

اى شوخ ستمگار جفاپيشهء عيّار * دنيى لقبستى تو و چون دنيى غدّار گر دنيى هر چار صباح است يكى را * هر روز تو را فسخ امل از سه و از چار افگار گر از لطمهء دنيى تن مردم * تو دنيىاى از لطمهء مردم تنت افگار آنان كه تو را در بر اينك ز تو مهجور * اغيار تو ياران همه ياران تو اغيار لب همچو شكر دارى ليكن دوجهان زهر * آميخته گردد به شكر از پس گفتار ريش همگان خسته از آن طرهء مشكين * كام همگان تلخ از آن لعل شكربار ضبط . . . ت در هوس راحت اندك * بذل . . . ت در طلب طاعت بسيار مغلول به قيد تو چه عامى و چه عارف * مشغول به كار تو چه مخمور و چه خمار در . . . هوا كردن بسيار تو تردست * در . . . زمين سودن بسيار تو پادار چون حقهء سيماب تو را حقهء پرسيم * چون گنبد دوار تو را گنبد دوار كوهيت به . . . و خود آن كوه پر اژدر * غاريت به . . . و خود آن غار پر از مار