و لو فرض الشك فى بقائها باحتمال انحطاط النفس عن تلك المرتبة و عدم بقائها بتلك المثابة ، كما هو الشأن فى سائر الصفات و الملكات الحسنة الحاصلة بالرياضات و المجاهدات ، و عدم أثر شرعى مهم لها يترتب عليها باستصحابها .
نعم لو كانت النبوة من المناصب المجعولة و كانت كالولاية ، و إن كان لا بد فى إعطائها من أهلية و خصوصية يستحق بها لها ، لكانت موردا للاستصحاب بنفسها ، فيترتب عليها آثارها و لو كانت عقلية بعد استصحابها ، لكنه يحتاج إلى دليل كان هناك غير منوط بها ، و إلا لدار ، كما لا يخفى .
و أما استصحابها بمعنى استصحاب بعض أحكام شريعة من اتصف بها ، فلا إشكال فيها كما مر .
شرح
در بقاء نبوت [ و اتّصاف نفس به آن ] شك كنيم ، چنان كه شأن ساير صفات و ملكات حسنهاى كه بواسطه رياضات و مجاهدات نفسانى حاصل مىشوند ، چنين است [ - امكان انحطاط نفس در آنها وجود دارد ] ، و [ دليل ديگر اينكه ] اثر شرعى مهمى براى نبوت به اين معنا مترتب نيست تا به استصحابش بتوان آن را اثبات كرد ؛ [ زيرا دانستيد كه موضوع براى آثار ، عبارتست از معرفت نبى صلّى اللّه عليه و آله ، و معرفت ، با استصحاب حاصل نمىشود ] .
آرى ، اگر نبوت همانند ولايت از مناصبى باشد كه متعلق جعل واقع مىشود - هر چند در اعطائش [ به شخصى ] لازم است كه او براى آن اهليت داشته و داراى خصوصيتى باشد كه بواسطهاش استحقاق اعطاء نبوت را يافته باشد - دراين صورت ، [ نبوت بالذات و ] بنفسه مورد استصحاب مىباشد ، [ چنان كه ساير مناصب - هرگاه در بقا و زوال آنها شك شود - استصحاب مىشود ] و پس از استصحاب نبّوت ، آثار نبوت را هرچند از قبيل آثار و لوازم عقلى باشند ، [ مانند : وجوب عمل به احكام ] بر آن مىتوان مترتب كرد ؛ [ زيرا عقل ، به وجوب عمل به احكام نبى حكم مىكند ، همانسان كه به وجوب عمل به ساير ادله حكم مىكند ] ولى [ استصحاب به اين معنى ] نياز به دليلى دارد كه هيچ وابستگى به نبوت نداشته باشد ، در غير اينصورت [ - اگر منوط بر نبوت باشد ] دور لازم مىآيد ؛ [ زيرا اثبات نبوت بوسيله استصحاب است و اثبات استصحاب حجيت بوسيله نبوت است ] چنان كه پوشيده نيست .
و اما استصحاب نبوت به اين معنا كه برخى از احكام شريعت كسى كه متصف به آن شريعت است را استصحاب كنيم [ مانند : استصحاب برخى از احكام شريعت موسى تاكنون ] همانسان كه [ در تنبيه ششم ] گفته رفت بىاشكال است .