و رفع اليد عن الظهور .
إما بتخصيص مفهوم كل منهما بمنطوق الآخر ، فيقال بانتفاء وجوب القصر عند انتفاء الشرطين .
و إما برفع اليد عن المفهوم فيهما ، فلا دلالة لهما على عدم مدخلية شئ آخر فى الجزاء ، بخلاف الوجه الاول ، فإن فيهما الدلالة على ذلك .
شرح
در جمله تصرف كرده و از ظهور آن رفع يد كنيم :
1 . يا مفهوم هركدام از دو جمله را به منطوق ديگرى تخصيص دهيم . بنابراين گفته مىشود : هرگاه هردو شرط منتفى شدند ، وجوب قصر نيز منتفى مىشود .
[ بنابراين در مفهوم جملهء اول مىگوييم : هرگاه اذان شهر پنهان نشد ، نماز شكسته نمىشود ، مگر آنكه ديوارهاى شهر پنهان شوند كه در اين صورت نيز بايد نماز را شكسته خواند . و در مفهوم جمله دوم مىگوييم : هرگاه ديوارهاى شهر پنهان نشد ، نماز شكسته نمىشود ، مگر آنكه اذان شهر شنيده نشود كه در اين صورت نيز بايد نماز را شكسته خواند ، در نتيجه زمانى وجوب شكسته خواندن منتفى مىشود و نماز تمام خوانده مىشود كه هيچيك از اذان و ديوارهاى شهر پنهان نشوند و بدينترتيب تنافى بر طرف مىشود ] .
2 . يا از وجود مفهوم در هريك از دو جمله رفع يد مىكنيم در نتيجه هيچكدام از دو جمله دلالت ندارند كه امرى ديگر [ غير از شرط ] در جزا دخالت ندارد [ يعنى از جمله ، عليت منحصر استفاده نمىشود و نمىتوان پنهان شدن اذان را در جملهء نخست و پنهان شدن ديوارها را در جمله دوم ، علت منحصر براى وجوب شكسته خواندن دانست ، و تأثير غير اين دو را در حكم نفى كرد ، تا براى هركدام مفهومى مغاير با مفهوم ديگرى وجود پيدا كند ] ، بر خلاف شيوهء اول ، زيرا در دو جمله شرطيه بر ثبوت مفهوم دلالت است [ و در اين شيوه ملتزم شديم به نفى مفهوم ، ولى در شيوهء اول آن را تصديق كرده و به وجودش ملتزم شديم ، منتهى هركدام از آندو را به منطوق ديگرى تخصيص داديم ] .