ثم إنه ربما يتمسك للدلالة على المفهوم بإطلاق الشرط ، بتقريب أنه لو لم يكن بمنحصر يلزم تقييده ، ضرورة أنه لو قارنه أو سبقه الآخر لما أثر وحده ، و قضية إطلاقه أنه يؤثر كذلك مطلقا .
و فيه أنه لا تكاد تنكر الدلالة على المفهوم مع إطلاقه كذلك ، إلا أنه من المعلوم ندرة تحققه ، [ 144 ] لو لم نقل بعدم اتفاقه .
شرح
حال ، چه بسا [ برخى از اصوليون ] براى دلالت [ جملهء شرطيه ] بر مفهوم ، به اطلاق شرط تمسّك كردهاند . با اين توضيح كه : اگر [ مؤثر در جزا ( علت ) ] ، منحصر نمىبود ، لازم مىآمد متكلّم آن را [ - مؤثر ( علت ) را ] مقيد سازد ، [ زيرا مقتضاى جملهء « اگر زيد آمد اكرامش كن » آن است كه آمدن زيد به تنهايى در وجوب اكرام بهطور مطلق ، مؤثر باشد ، و اين اطلاق ، مستلزم انتفاء جزا در صورت انتفاء شرط است ] ؛ چرا كه بديهى است اگر شرط ديگرى مقارن يا سابق بر شرط يادشده [ در ترتب جواب ، مؤثر و دخيل ] باشد ، نبايد [ شرط يادشده ( آمدن ) ] را تنها اثر [ در وجوب اكرام ] قرار داد ، [ و آن را به عننان علّت تامه بيان كرد ، بلكه شرط مقارن ، يا سابق را نيز بايد در كلام آورد و كلام را مقيد ساخت ] و [ اين بر خلاف ] مقتضاى اطلاق شرط [ - آمدن ] است ، [ زيرا مقتضاى اطلاق « اگر زيد آمد ، اكرامش كن » آن است كه ] بهطور مطلق [ - خواه شرط ديگرى با آن مقارن باشد و با سابق بر آن باشد و خواه اينچنين نباشد ] بدان صورت [ - به تنهايى ] اثر گذارد [ و علت تامّه براى ترتّب جواب شرط باشد ، و لازمه اين سخن آن است كه انتفائش موجب انتفاء جواب باشد . پس ، مفهوم اثبات مىشود ] .
در اين سخن [ اشكال است ] : درصورتىكه جمله شرطيه چنين اطلاقى داشته باشد [ - از جملهء شرطيه فهميده شود كه شرط در جزا بهطور مطلق مؤثر است ، خواه شرط ديگرى سابق يا مقارن آن باشد و خواه نباشد ] ، دلالتش بر مفهوم ، انكار نمىشود ، ولى اگر نگوييم تحقق اطلاق يادشده [ در جملههاى شرطيه ] اتفاق نمىافتد [ دستكم ] تحقق آن اندك است . [ 144 ]