و در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه ، به سندى صحيح از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : رسول خدا ( ص ) هر وقت به خانه همسرش سوده مىرفت ، در آنجا شربتى از عسل مىنوشيد ، روزى از منزل سوده در آمد و به خانه عايشه رفت ، عايشه گفت : من از تو بويى مىشنوم ، از آنجا به خانه حفصه رفت ، او هم گفت من از تو بويى مىشنوم . حضرت فرمود : به گمانم بوى شربتى باشد كه من در خانه سوده نوشيدم ، و و اللَّه ديگر نمىنوشم ، خداى تعالى اين آيه را فرستاد كه * ( « يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّه لَكَ . . . » ) * « 1 » .
مؤلف : اين حديث به طرق مختلف و الفاظى مختلف نقل شده ، ليكن به روشنى با آيات مورد بحث كه همه در يك سياق قرار دارند تطبيق نمىشود .
و نيز در آن كتاب است كه ابن سعد و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : عايشه و حفصه خيلى به هم علاقمند بودند و با هم مىجوشيدند ، روزى حفصه به خانه پدرش عمر رفت ، و با پدر گرم گفتگو شد ، رسول خدا ( ص ) وقتى خانه را از حفصه خالى ديد ، فرستاد كنيزش بيايد ، و با كنيزش در خانه حفصه بود ، و اتفاقا آن روز روزى بود كه بايد رسول خدا ( ص ) به خانه عايشه مىرفت ، عايشه آن جناب را با كنيزش در خانه حفصه يافت ، منتظر شد تا بيرون بيايد ، و سخت دچار غيرت شده بود ، رسول خدا ( ص ) كنيزش را بيرون كرد ، و حفصه وارد خانه شد و گفت : من فهميدم كه چه كسى با تو بود ، به خدا سوگند تو با من بدى مىكنى . رسول خدا ( ص ) فرمود . به خدا سوگند راضيت مىكنم ، و من نزد تو سرى مىسپارم آن را حفظ كن . پرسيد آن سر چيست ؟ فرمود : آن اين است كه به خاطر رضايت تو اين كنيزم بر من حرام باشد و تو شاهد آن باش . حفصه چون اين را شنيد نزد عايشه رفت و سر رسول خدا ( ص ) را نزد او فاش ساخت ، و مژده اش داد كه رسول خدا ( ص ) كنيز خود را بر خود حرام كرد ، همين كه حفصه اين عمل خلاف را انجام داد ، خداى تعالى پيامبر گراميش را بر آن واقف ساخت ، و در آخر فرمود : * ( « يا أَيُّهَا النَّبِيُّ لِمَ تُحَرِّمُ ما أَحَلَّ اللَّه لَكَ » ) * « 2 » .
مؤلف : اين روايت هم آن طور كه بايد به روشنى با آيات مورد بحث و مخصوصا با جمله « * ( عَرَّفَ بَعْضَه وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ ) * » نمىسازد ، زيرا ظاهر اين عبارت اين است كه خداى تعالى بعضى از خلافكاريهاى آن دو زن را بيان كرد ، و همه را بيان نكرد ، و ظاهر عبارت
هامش
( 1 و 2 ) الدر المنثور ، ج 6 ، ص 239 .