بفرمايد حكم فىء مخصوص فىء بنى النضير نيست ، بلكه همه فىءها همين حكم را دارد .
* ( « فَلِلَّه وَلِلرَّسُولِ » ) * - يعنى قسمتى از فىء مخصوص خدا و قسمتى از آن مخصوص رسول خدا است . و منظور از اينكه گفتيم مخصوص خداست ، اين است كه بايد زير نظر رسول خدا ( ص ) در راه رضاى خدا صرف شود ، و آنچه سهم رسول خدا است در مصارف شخصى آن جناب مصرف مىشود . پس اينكه بعضى « 1 » گفتهاند : « ذكر نام خدا در بين صاحبان سهم تنها به منظور تبرك بوده » سخن درستى نيست ، و نبايد بدان توجه كرد .
* ( « وَلِذِي الْقُرْبى » ) * - منظور از ذى القربى ، ذى القرباى رسول خدا و دودمان آن جناب است ، و معنا ندارد كه ما آن را به قرابت عموم مؤمنين حمل كنيم - دقت فرماييد - . و مراد از كلمه « يتامى » ايتام فقيرند ، نه مطلق هر كودكى كه پدرش را از دست داده باشد . خواهى گفت : اگر منظور اين بود كافى بود تنها مساكين را ذكر كنند ، چون يتيم فقير هم مسكين است ، جواب اين است كه : بله اين سخن درست است ، ليكن اين كه ايتام را جداگانه ذكر كرد براى اين بوده كه اهميت رسيدگى به اين طايفه را برساند .
و از ائمه اهل بيت ( ع ) روايت شده كه فرمودهاند : منظور از ذى القربى ، اهل بيت ، و مراد از يتامى و مساكين و ابن السبيل هم يتيمان و مساكين و ابن السبيل آنها است .
* ( « كَيْ لا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الأَغْنِياءِ مِنْكُمْ » ) * - يعنى حكمى كه ما در باره مساله فىء كرديم ، تنها براى اين بود كه اين گونه درآمدها « دولة » ميان اغنياء نشود ، و « دولة » چيزى را گويند كه در بين مردم متداول است و دست به دست مىگردد .
* ( « وَما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوه وَما نَهاكُمْ عَنْه فَانْتَهُوا » ) * - يعنى آنچه را كه رسول خدا ( ص ) از فىء به شما مىدهد - هم چنان كه به هر يك از مهاجرين و بعضى از اصحاب مقدارى داد - بگيريد ، و آنچه نداد و شما را از آن نهى فرمود شما هم دست برداريد ، و مطالبه نكنيد ، پس هرگز پيشنهاد نكنيد كه همه فىء را در بين همه مؤمنان تقسيم كند . پس روشن شد كه چرا اين گونه غنيمتها را فىء ناميد و چرا در آيه فرمود : امر آن را به رسول ارجاع داد ، و معناى ارجاع دادن اين شد كه بايد زير نظر آن جناب مصرف شود .
و اين آيه با صرفنظر از سياقى كه دارد ، شامل تمامى اوامر و نواهى رسول خدا ( ص ) مىشود ، و تنها منحصر به دادن و ندادن سهمى از فىء نيست ، بلكه شامل همه اوامرى كه مىكند و نواهيى كه صادر مىفرمايد هست .
هامش
( 1 ) روح المعانى ، ج 28 ، ص 46 .