و نيز از اين قبيل است آياتى كه دلالت مىكند بر شهادت دادن اعضاى بدن انسانها و به زبان آمدن و سخن گفتنشان با خدا ، و پاسخ دادن به سؤالات او ، مخصوصا ذيل آيات مورد بحث كه در همين نزديكى گذشت كه اعضا مىگويند : * ( « أَنْطَقَنَا اللَّه الَّذِي أَنْطَقَ كُلَّ شَيْءٍ . . . » ) *
در اينجا ممكن است كسى بگويد : اگر غير از انسان و حيوان ، ساير موجودات از نباتات و جمادات هم شعور و اراده داشته باشند ، بايد آثار اين شعور از آنها نيز بروز كند و همان آثارى كه انسانها و حيوانات از خود نشان مىدهند ، آنها نيز نشان دهند ، اينها داراى علمند ، و فعل و انفعالهاى شعورى دارند ، آنها نيز بايد داشته باشند ، و حال آنكه مىدانيم ندارند ؟
در پاسخ مىگوييم : هيچ دليلى نداريم بر اينكه علم داراى يك سنخ است تا وقتى مىگوييم : نباتات و جمادات هم شعور دارند ، آثار شعور واقع در انسان و حيوان نيز از آنها بروز كند . ممكن است شعور هم براى خود مراتبى داشته باشد و به خاطر اختلاف مراتب ، آثارش نيز مختلف گردد .
علاوه بر اينكه آثار و اعمال عجيب و متقنى كه از نباتات و ساير انواع موجودات طبيعى در عالم مشهود است ، هيچ دست كمى از اتقان و نظم و ترتيبى كه در آثار موجودات زنده مانند انسان و حيوان مىباشد ، ندارد .
بحث اجمالى فلسفى
در فلسفه در مباحث علم اين معنا محقق شده كه اولا علم عبارت است از حضور چيزى براى چيز ديگر ، و ثانيا علم با وجود مجرد مساوى است ، چون مجرد چيزى است كه آنچه از كمال كه براى او فعليت يافته ، نزدش حاضر باشد ، و ديگر چيزى براى او بالقوه و فعليت نيافته نباشد ، و عين اين تعريف در مورد علم نيز صادق است ، پس هر وجود مجردى كه ممكن باشد وجود پيدا كند ، براى ساير مجردات حاضر است ، و نيز ساير مجردات هم براى او حاضرند ، و خلاصه آنچه كه براى يك مجرد ممكن به امكان عام باشد ، براى مجرد مفروض ما بالضروره هست .
پس هر عالمى مجرد است ، و همچنين هر معلوم نيز مجرد است ، و اين دو قضيه به عكس نقيض منعكس مىشود ، به اينكه ماده و آنچه كه از ماده تركيب يافته ، نه مىتواند عالم