تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
آيه « وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي » « 1 » و موارد ديگر گفتيم كه : حقيقت اين نعمت عبارت است از : ولايت و آن اين است كه : خود خداى تعالى قائم به امور بنده اى بوده باشد . * ( « عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلِينَ » ) * - كلمه « سرر » جمع « سرير » است ، كه به معناى تختى است كه رويش مىنشينند . و رو در رو بودن تختهاى مخلصين معنايش اين است كه : آنان در بهشت دور يكديگرند و با هم مانوسند ، به روى يكديگر نظر مىكنند ، بدون اينكه پشت سر هم را ببينند . * ( « يُطافُ عَلَيْهِمْ بِكَأْسٍ مِنْ مَعِينٍ » ) * - كلمه « كاس » به معناى همان كاسه فارسى است كه نام ظرف آب و شراب است . و از بسيارى از علماى اهل لغت « 2 » نقل شده كه گفته‌اند : ظرف آب و شراب را « كاس » نمىگويند مگر وقتى كه پر از آب و شراب باشد ، و اگر خالى شد نامش « قدح » است ، و كلمه « معين » در نوشيدنيها به معناى آن نوشيدنى است كه از پشت ظرف ديده شود ، ( مانند آب و شرابى كه در ظرف بلورين باشد ) ، و اين كلمه از ماده « عين » مشتق شده ، وقتى مىگويند : « عان الماء » معنايش اين است كه : آب ظاهر گشت و روى زمين جريان يافت ، و مراد از « كاس معين » زلال بودن آب و يا شراب است ، و به همين جهت دنبالش فرمود : « بيضاء » . * ( « بَيْضاءَ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِينَ » ) * - يعنى شرابى صاف و زلال كه صفا و زلالىاش براى نوشندگان لذت بخش است . پس كلمه « لذة » در آيه مصدرى است كه معناى وصفى از آن اراده شده ، تا مبالغه را افاده كند ، ممكن هم هست مؤنث « لذ » باشد كه آن نيز - بنا به گفته بعضى « 3 » - به معناى لذيذ است . * ( « لا فِيها غَوْلٌ وَلا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ » ) * - كلمه « غول » به معناى ضرر رساندن و فاسد كردن است . راغب گفته : كلمه « غول » به معناى آن است كه : چيزى را به طورى فاسد كنى كه محسوس نباشد « 4 » . پس اگر در آيه شريفه « غول » را از شراب نفى كرده ، در حقيقت ضررهاى شراب را از آن نفى كرده است . و كلمه « ينزفون » از مصدر « انزاف » است كه به مستى تفسير شده ، البته آن مرحله از مستى كه عقل را از بين ببرد ، ولى اصل اين كلمه به معناى از بين بردن چيزى است به تدريج . و حاصل معناى جمله اين است كه : در آن خمرى
هامش
( 1 ) و بر شما نعمت را تمام كردم . سوره مائده ، آيه 3 . ( 2 و 3 ) روح المعانى ، ج 23 ، ص 87 . ( 4 ) مفردات راغب ، ماده « غول » .