ممكن هم هست ترديد از همه باشد ، و همه با هم ابتداء در باره او گفته باشند ، يا بايد او را كشت ، و يا سوزانيد ، و بعدا همگى تصميم بر سوزاندن گرفته باشند .
در جمله * ( « فَأَنْجاه اللَّه مِنَ النَّارِ » ) * حذف و ايجاز به كار رفته ، يعنى سخن را كوتاه كرده ، و تقدير آن « ثم اتفقوا على احراقه فاضرموا نارا فالقوه فيها فانجاه اللَّه منها » بوده ، يعنى بر سوزاندنش اتفاق كرده ، پس آتشى افروختند ، و ابراهيم را در آن افكندند ، پس خدا او را از آتش نجات داد ، كه تفصيل قصه در جاهاى ديگر قرآن آمده .
* ( « وَقالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّه أَوْثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا . . . » ) *
از آنجايى كه مردم ، بر بتپرستى خود هيچ دليلى نداشتند ، ديگر بهانه اى برايشان نماند ، جز اينكه نسبت به كسانى كه مورد احترامشان بود استناد بجويند ، مانند پدران براى فرزندان ، و رؤساء براى پيروان ، و دوستان در نظر دوستان ، و بالأخره امت براى تك تك افراد ، پس يگانه چيزى كه سنتهاى قومى را سر پا نگه مىدارد ، و باعث مىشود كه متروك نگردد همين ملاحظات است .
پس پيروى از سنت بتپرستى در حقيقت يكى از آثار علاقه هاى اجتماعى است ، كه عامه آن را از تك تك افراد مشاهده مىكنند ، و خيال مىكنند كه اين عمل صحيح است ، و علاقه قوميت وادارشان مىكند كه از آن تقليد كنند ، و آن را براى خود نيز سنت قرار دهند ، و اين سنت قرار دادن متقابلا آن علاقه قوميت را حفظ مىكند ، و اتحاد و اتفاق و يك پارچگى يك قوم را محفوظ مىدارد .
اين حال و وضع عامه مردم است ، و اما خواص قوم ، آنها هم چه بسا به حجتى اعتماد كنند كه در حقيقت هيچ حجيت ندارد ، مثل اينكه بگويند : خدا بزرگتر از آن است كه حس انسانى بدان احاطه يابد ، و يا وهم و يا عقل او را در خود بگنجاند ، و چون چنين است ، ما نمىتوانيم در عبادت كه يك نوع توجه است به او توجه كنيم ، و لازم است چيز ديگرى را كه مورد عنايت اوست از قبيل جن يا ملائكه بپرستيم ، تا آنها ما را به خدا نزديك كنند ، و نزد او وساطت و شفاعت ما را كنند .
پس آيه مورد بحث خطابى است از ابراهيم ( ع ) به عامه قومش كه : بتپرستى شما هيچ دليلى ندارد ، مگر علاقه قوميت ، شما مىخواهيد به اين وسيله امر زندگى خود را اصلاح كنيد .
و لذا مىبينيم قوم ابراهيم ( ع ) ، وقتى آن جناب دليل بتپرستى را از ايشان مىپرسد در جوابش مىگويند : بلكه ما پدران خود را يافتيم كه چنين مىكردند « إِذْ قالَ لأَبِيه