مراد از « وجه » ذات هر چيزى باشد ، هم چنان كه بعضى « 1 » آن را هم از معانى وجه ، شمردهاند ، و مثال زدهاند به وجه النهار ، و وجه الطريق ، يعنى خود روز ، و خود راه ، و ما فعلا كار به صحت و سقم اين معنا نداريم . و بعضى « 2 » ديگر گفتهاند : مراد از آن ذات شريف است ، و مثال زدهاند به وجوه مردم ، يعنى افراد برجسته و شريف ، كه البته اين معنا براى كلمه « وجه » از باب مجاز مرسل و يا استعاره است « 3 » .
به هر حال ، بنا بر هر دو فرض ، مراد از آيه شريفه اين است كه : غير از خداى تعالى هر موجودى كه تصور شود ممكن است ، و ممكن هر چند كه به ايجاد خداى تعالى وجود يافته باشد ، از نظر ذات خودش معدوم و هالك است ، تنها موجودى كه فى حد نفسه راهى براى بطلان و هلاكت در او نيست ذات خداوند است كه واجب بالذات است .
آن وقت حاصل تعليل كلمه اخلاص به جمله * ( « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَه » ) * اين مىشود كه : اگر گفتيم هيچ معبودى جز خدا نيست ، بدين علت است كه إله و معبود به حق بايد كسى باشد كه چيزى از تدبير عالم در دست داشته باشد ، و تدبير هيچ وقت از خلقت و ايجاد جدايى پذير نيست ، چون معنا ندارد كه حوادث عالم را كسى به وجود آورد ، و تدبير آن حوادث به دست كس ديگرى باشد . و ما مكرر در اين كتاب اين معنا را روشن ساختيم ، و چون خود مشركين هم اعتراف دارند كه خالق و ايجاد كننده عالم بايد واجب الوجود باشد ، و نيز واجب الوجودى به غير از خدا نيست ، پس معبودى هم به جز او نخواهد بود .
و اينكه مشركين مىگويند : خدا اجل از آن است كه عقل يا وهم آدمى به دو احاطه يابد ، پس ممكن نيست توجه عبادتى به او داشت ، و ناگزير بايد در عبادت متوجه بعضى از مقربين درگاه او نظير ملائكه كرام ، و امثال ايشان شد ، تا شفيع ما در درگاه او باشند سخن باطلى است ، چون توجه عبادى احتياج به احاطه علمى ندارد ، بلكه همين مقدار كافى است كه او را به وجهى بشناسيم ، كه آن هم در هر كس به قدر معرفتش حاصل است .
و اما بنا بر اين كه مقصود از هالك چيزى باشد كه هلاك و فنا در پى دارد ، و بنا بر قول بعضى « 4 » كه مىگويند : اسم فاعل ظاهر در آينده است ، پس ظاهر آيه اين است كه : هر
هامش
( 1 ) روح المعانى ، ج 20 ، ص 130 .
( 2 ) مجمع البيان ، ج 7 ، ص 269 .
( 3 ) مجاز مرسل به معناى مجاز معمولى است مثل اينكه به يك آيه قرآن اطلاق قرآن كنيم و استعاره به معنايى است كه در آن تشبيه به كار رود مانند اينكه بگوييم زيد شير است .
( 4 ) روح المعانى ، ج 20 ، ص 131 .