* ( « أفَلَمْ يَسِيرُوا فِي الأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها . . . » ) *
در اين آيه مردم را وادار مىكند به اينكه از سرگذشت اين قراء و شهرها كه هلاك و ويران شدند و از اين آثار معطله و قصور مشيده كه امتهاى گذشته از خود به يادگار گذاشتهاند عبرت گيرند . در زمين سير كنند كه سير در زمين چه بسا آدمى را وادار به تفكر كند كه چه شد كه اين امم نابود شدند و در جستجوى دليل آن متوجه اين دليل شوند كه هلاكت آنان به خاطر شرك به خدا و اعراض از آيات او و استكبار در مقابل حق و تكذيب رسولان بوده ، آن وقت است كه صاحب قلبى مىشوند كه با آن تعقل مىكنند و همان عقل و قلب ايشان را مانع از شرك و كفر شود .
اين در صورتى است كه سير در زمين ايشان را به تعقل و تفكر وا بدارد و اگر اين مقدار در ايشان اثر نگذارد حد اقل عبرتگيرى وادارشان مىكند كه به سخن مشفقى خيرخواه كه هيچ منظورى جز خير ايشان ندارد گوش دهند و اندرز واعظى را كه نفع و ضرر و خير شر ايشان را تميز مىدهد به جان و دل بپذيرند و هيچ مشفق و واعظى چون كتاب خدا و هيچ ناصحى چون فرستاده او نيست لا جرم كلام خدا و سخن فرستاده او را مىشنوند در نتيجه از آنانى مىشوند كه داراى گوشى شنوايند كه با آن به سوى سعادت راهنمايى مىشوند .
با اين بيان روشن شد كه چرا در آيه مورد بحث هيچ متعرض « چشم » نشد ، چون آيه در اين مقام است كه مردم را از نظر قوت عقل به دو قسم تقسيم كند يكى آنهايى كه خودشان مستقل در تعقلند و خودشان خير را از شر و نافع را از ضار تميز مىدهند و دوم آنهايى كه از راه پيروى پيشوايانى كه پيرويشان جايز است خير و شرشان را مشخص مىكنند و اين دو قسم اعتبار كار قلب و گوش است و ربطى به چشم ندارد و چون اين دو معنا - يعنى تعقل و سمع - در حقيقت كار قلب ، يعنى نفس مدرك است كه آدمى را وادار مىكند به اينكه آنچه خودش تعقل مىكند و يا از پيشواى هدايت مىشنود بپذيرد لذا اين درك را رؤيت قلب و مشاهده آن خواند و فرمود : ديدگان كور نمىشوند بلكه كور حقيقى دلهايى مىشوند كه در سينه ها است .
و با اين تعبير آن كسانى را كه يا تعقل ندارند و يا گوش شنوا ندارند « كور دل » خواند . آن گاه در همين كورى مبالغه نموده فرمود : حقيقت كورى همانا كورى قلب است نه كورى چشم چون كسى كه از چشم كور مىشود باز مقدارى از منافع فوت شده خود ( راه رفتن و راه جستن ) را با عصا و يا عصاكش تامين مىكند ، و اما كسى كه دلش كور شد ديگر به جاى چشم دل چيزى ندارد كه منافع فوت شده را تدارك نموده خاطر را با آن تسليت دهد . اين است كه مىفرمايد : * ( « فَإِنَّها لا تَعْمَى الأَبْصارُ وَلكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ » ) * . در اين جمله
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 549
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٥٤٩