خدا و قدر او باشد كه در اين صورت معنا اين طور مىشود : صبر كن و پروردگارت را حمد و تسبيح گوى آن قدر كه حالت رضا برايت حاصل شود ، رضاى به قضاى خدا . و بنا بر اين جمله مزبور نظير آيه « وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ » مىشود . و اما اينكه چطور تسبيح و تحميد خدا رضا مىآورد ؟ وجهش اين است كه تنزيه فعل خدا را نقص و عيب ، و او را به ثناى جميل ياد كردن و مداومت در اين كار باعث مىشود انسان انس قلبى به خدا پيدا كند و علاقه مند به بيشتر كردن آن شود وقتى انس به زيبايى و جمال فعل خدا و نزاهت او زياد شد رفته رفته اين انس در قلب رسوخ پيدا مىكند و آن گاه آثارش در نظر نفس هويدا گشته خطورهايى كه مايه تشويش در درك و فكر است از نفس زايل مىگردد و چون جبلى نفس اين است كه به آنچه دوست دارد راضى و خوشنود باشد و آنچه غير جميل و داراى نقص و عيب است دوست ندارد لذا ادامه ياد خدا با تسبيح و تحميد باعث مىشود كه به قضاى خدا راضى گردد . بعضى « 1 » گفتهاند مراد از جمله * ( « لَعَلَّكَ تَرْضى » ) * اين است كه به شفاعت و درجه رفيع در درگاه خدا راضى شوى . بعضى « 2 » ديگر گفتهاند : به همه آنچه خدا وعده داده ياريت كند و دينت را در دنيا عزيز گردانده و در آخرت شفاعت و بهشت ارزانى بدارد راضى شوى .
* ( « وَلا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلى ما مَتَّعْنا بِه أَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيه . . . » ) * .
« مدعين » به معناى مد ديد آن است يعنى نگاه را طولانى كردن ، و در اين تعبير مجاز عقلى به كار رفته و نگاه طولانى به هر چيز كنايه است از شدت علاقه و محبت به آن ، و مراد از كلمه « ازواج » - به طورى كه گفته شده « 3 » - اصناف كفار و يا جفتهاى زن و شوهرى از كفار است ، ( كه همان معناى خانواده مىباشد ) و اگر ازواج را نكره آورد براى اندك نشان دادن آنان است و اظهار اينكه اينان آن قدر ناچيزند كه قابل اعتناء نيستند .
جمله * ( « زَهْرَةَ الْحَياةِ الدُّنْيا » ) * به منزله تفسير است بر جمله « ما متعنا به » و كلمه « زهرة » منصوب به فعلى است در مقدر و تقدير آن « نعنى به - و يا جعلنا لهم - زهرة الحياة الدنيا » است و مقصود از « زهره حيات دنيا » زينت و بهجت آن است و كلمه « نفتنهم » از فتنه است كه به معناى آزمايش و سنجيدن است . بعضى « 4 » گفتهاند ، مراد از آن فتنه عذاب است چون زيادى مال و اولاد نوعى عذاب است از ناحيه خداى تعالى هم چنان كه فرمود :
هامش
( 1 ، 2 ) مجمع البيان ، ج 7 ، ص 36 .
( 3 ، 4 ) منهج الصادقين ، ج 6 ، ص 42 .