كرد به اينكه او خودش نازل نشده ، و آنچه نازل كرد ، نازل نكرد مگر به امر خدا و رسالت پروردگار او ، پس كلام ، كلام او و دعوت ، دعوت او است ، و او پروردگار پيغمبر و پروردگار هر چيزى است ، پس بايد تنها او را بپرستى ، چون پروردگارى ديگر نيست ، كه از وى به سوى او برگردى ، پس دو آيه مورد بحث در حقيقت نخست به ملك وحى ، وحى شده ، تا او آنها را به رسول خدا القاء كند ، تا رسول خدا را پايدارى دهد ، و آيات سابق را هم تاكيد كند .
اين جريان نظير اين است كه پادشاهى نامه يا پيغامى به كسى از كاركنان خود دهد تا آن را به برخى از فرمانروايانش برساند ، و آن پيام آور ، وقتى نامه يا پيغام را رسانيد ، به آن شخص بگويد من آنچه به تو ابلاغ كردم از جانب خودم نبوده بلكه به امر پادشاه و اشاره او بوده ، نامه ، نامه او و رسالت ، رسالت او بود ، و او كه اختيار دار تو و اختيار دار همه افراد مملكت است آن را به من داد تا به تو برسانم ، پس هر چه رساندم گوش بده و اطاعت كن و در آن پايدارى به خرج ده ، چون مىدانى كه تو غير از اين پادشاه ، پادشاه ديگرى ندارى تا از فرمان اين اعراض نموده به سوى او متوجه شوى .
در اين مثال كلام اين فرستاده در حقيقت تاكيد همان كلام و پيام شاه است و اگر فرض كنيم كه در همين مثال شاه به اين رسول دستور داده بود كه بعد از دادن نامه و پيام اين كلمات را هم بگو ، كلام اين رسول كلام شاه هم خواهد بود ، چون از قبل او و به امر او گفته شد .
بعد از اين بيان ديگر به خوبى روشن شد كه اين بيان از هر وجه ديگرى با دو آيه مورد بحث منطبقتر است و روشنتر از روايات وارده در سبب نزول ( با آن همه اختلاف و وهن كه در آنها هست ) منطبق مىشود .
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 115
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١١٥