بحث روايتى
على بن ابراهيم قمى در تفسير خود در ذيل آيه * ( « وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناه آياتِنا . . . » ) *
مىگويد : پدرم از حسين بن خالد از ابى الحسن امام رضا ( ع ) برايم نقل كرد كه آن حضرت فرمود : بلعم باعورا داراى اسم اعظم بود ، و با اسم اعظم دعا مىكرد و خداوند دعايش را اجابت مىكرد « 1 » ، در آخر به طرف فرعون ميل كرد ، و از درباريان او شد ، اين ببود تا آن روزى كه فرعون براى دستگير كردن موسى و يارانش در طلب ايشان مىگشت ، عبورش به بلعم افتاد ، گفت : از خدا بخواه موسى و اصحابش را به دام ما بيندازد ، بلعم بر الاغ خود سوار شد تا او نيز به جستجوى موسى برود الاغش از راه رفتن امتناع كرد ، بلعم شروع كرد به زدن آن حيوان ، خداوند قفل از زبان الاغ برداشت و به زبان آمد و گفت : واى بر تو براى چه مرا مىزنى ؟ آيا مىخواهى با تو بيايم تا تو بر پيغمبر خدا و مردمى با ايمان نفرين كنى ؟ بلعم اين را كه شنيد آن قدر آن حيوان را زد تا كشت ، و همانجا اسم اعظم از زبانش برداشته شد ، و قرآن در باره اش فرموده : * ( « فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَه الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوِينَ ، وَلَوْ شِئْنا لَرَفَعْناه بِها وَلكِنَّه أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَاتَّبَعَ هَواه فَمَثَلُه كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيْه يَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْه يَلْهَثْ » ) * اين مثلى است كه خداوند زده است « 2 » .
مؤلف : ظاهر اينكه امام در آخر فرمود : « و اين مثلى است كه خداوند زده است » اين است كه آيه شريفه اشاره به داستان بلعم دارد ، و به زودى در بحث از اسماء حسنى بحث از اسم اعظم خواهد آمد - ان شاء اللَّه - .
و در الدر المنثور است كه فاريابى و عبد الرزاق و عبد بن حميد و نسايى و ابن جرير و ابن المنذر و ابن ابى حاتم و ابو الشيخ و طبرانى و ابن مردويه همگى از عبد اللَّه بن مسعود نقل كردهاند كه در ذيل آيه * ( « وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِي آتَيْناه آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها » ) * گفته است : اين شخص مردى از بنى اسرائيل بوده كه او را « بلعم بن ابر » مىگفتند « 3 » .
و نيز در همان كتاب آمده كه عبد بن حميد و ابو الشيخ و ابن مردويه از طرقى از ابن عباس نقل كردهاند كه گفت : اين مرد بلعم بن باعورا - و در نقل ديگرى بلعام بن عامر - بوده و همان كسى بوده كه اسم اعظم مىدانسته ، و در بنى اسرائيل بوده است « 4 » .
هامش
( 1 ) و در نسخه ديگرى دارد : « دعايش مستجاب مىشد »
( 2 ) تفسير قمى ج 1 ص 248
( 3 و 4 ) الدر المنثور ج 3 ص 145