كنيزى به بهاى هزار دينار بخرد با اينكه كنيزى به قيمت بيست درهم براى او كافى است ، و از طرف ديگر بفرمايد اسراف نكنيد چون خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد « 1 » .
و در كافى به سند خود از اسحاق بن عبد العزيز از بعضى از اصحاب خود نقل كرده كه گفت : خدمت امام صادق ( ع ) عرض كردم در راه مكه بوديم و مىخواستيم احرام ببنديم لذا نوره كشيديم ، و چون سبوس همراه نداشتيم كه به بدن خود بماليم و اثر نوره را از بدن بزداييم ناگزير قدرى آرد به خود ماليده و با آن رفع حاجت نموديم ، من ناگهان به اين فكر افتادم كه اين چه كارى بود كردم ، و خدا مىداند كه چقدر ناراحت شدم . حضرت فرمود : آيا ترس تو از اين جهت است كه مبادا اسراف كرده باشى ؟ عرض كردم : آرى ، فرمود : ناراحت مباش در هر چيزى كه بدن را اصلاح كند اسراف نيست . من خودم بارها شده كه دستور دادهام مغز استخوان برايم بياورند تا بدنم را چرب كنم ، روغن زيتون آوردهاند ، و من به خود ماليدهام ، اين اسراف نيست ، « اسراف » عبارت است از كارى كه مال را ضايع كند ، و به بدن ضرر برساند .
عرض كردم : « اقتار » چيست ؟ فرمود : اقتار اين است كه انسان با قدرت بر تحصيل غذاى گوارا به نان و نمك اكتفاء كند . عرض كردم ، پس اقتصاد به چه معنا است . فرمود :
اقتصاد اين است كه انسان همه رقم غذا از قبيل نان ، گوشت ، شير ، سركه و روغن بخورد و ليكن در هر وعده يك رقم « 2 » .
در كافى به سند خود از على بن يقطين از ابى الحسن ( ع ) روايت كرده كه در تفسير آيه * ( « قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَما بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الْحَقِّ » ) * فرمود : منظور از « فواحش ظاهرى » زنايى است كه علنا انجام شود ، چون اين عمل در جاهليت بىپرده انجام مىيافته ، و زنان فاحشه آن روز بر سر در خانه هاى خود بيرقى مىافراشتند . و منظور از « فواحش باطنى » ازدواج با همسر پدر است ، چون مردم در جاهليت پس از مرگ پدر اگر غير از مادرشان زنى مىداشت آن زن را به عقد خود در مىآوردند ، خداوند در اين آيه آن را حرام كرد . و منظور از « اثم » همان خمر است « 3 » .
مؤلف : اين روايت خلاصه كلام موسى بن جعفر ( ع ) با مهدى عباسى است كه كلينى آن را در كافى مسندا « 4 » و عياشى مرسلا نقل كردهاند « 5 » . ما هم آن را در ذيل آيات
هامش
( 1 ) تفسير عياشى ج 2 ص 13
( 2 ) فروع كافى ج 4 ص 53 حديث شماره 10
( 3 و 4 ) فروع كافى ج 6 ص 406 ح 1 ط تهران
( 5 ) تفسير عياشى ج 2 ص 17 ح 38