* ( « إِذْ تُصْعِدُونَ وَلا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ » ) * مصدر باب افعال « اصعاد » كه فعل مضارع « تصعدون » از آن گرفته شده ، به معناى رفتن به طرف كرانه افق و از نظرها دور شدن است ، به خلاف كلمه « صعود » كه مصدر ثلاثى مجرد آن است ، و به معناى بالا رفتن به نقطه اى بلند چون كوه و امثال آن است ، وقتى گفته مىشود : « فلان اصعد فى جانب البر » معنايش اين است كه فلانى يك طرف بيابان را گرفت و رفت ، و رفت تا از نظر دور شد ، و وقتى گفته مىشود : « صعد فى السلم » معنايش اين است كه پله هاى نردبان را يكى يكى بالا رفت ، بعضى هم گفتهاند بسا مىشود كه اصعاد در مورد صعود و به آن معنا استعمال مىشود .
ظرف « اذ - زمانى كه » متعلق است به فعل تقديرى و آن امر « اذكروا - به ياد آريد » است ، مىفرمايد : به ياد آريد آن زمانى را كه راه بيابان را پيش گرفتيد ، ممكن هم هست متعلق باشد به فعل « صرفكم » و يا به فعل « ليبتليكم » ، بعضى آن طور گفتهاند ، و بعضى اينطور ، و جمله : * ( « وَلا تَلْوُونَ . . . » ) * از ماده « ل ى ى » است ، و كلمه « لى » به معناى التفات و متمايل شدن به اين سو و آن سو است .
صاحب مجمع مىگويد اين ماده جز در جمله منفى نمىآيد ، مثلا گفته نمىشود :
« لويت على كذا - من به سوى فلان چيز يا فلان طرف متمايل شدم » « 1 » .
كلمه « اخرى » در جمله : * ( « وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ » ) * مقابل اولى است ، و صدا زدن رسول مسلمانان را ، آن هم از آخر آنها مىفهماند كه لشكر از پيرامون آن جناب متفرق شده بودند ، و بدون اينكه توجه به اين سو و آن سو كنند چه اول و چه آخر جمعيتشان راه فرار را پيش گرفته بودند و مىرفتند و رسول از پشت سر صداشان مىزده ، ولى آنان رسول خدا ( ص ) را در بين مشركين رها كرده از ترس كشته شدن راه بيابان را پيش گرفته بودند .
بله جمله : « وَسَيَجْزِي اللَّه الشَّاكِرِينَ » ، كه كمى قبل از اين آيه بود و تفسيرش گذشت بما مىفهماند كه مسلمين تا آخرين نفرشان نگريختند ، بلكه كسى در بين آنان بوده كه هيچ تزلزلى در اراده اش رسوخ نكرده ، و قدمى جهت فرار بر نداشته است ، نه در اول شكست و نه بعد از انتشار خبر قتل رسول خدا ( ص ) كه آيه : « أفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ . . . » بر آن دلالت مىكرد .
و از جمله : * ( « وَلا تَلْوُونَ عَلى أَحَدٍ وَالرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْراكُمْ » ) * نيز فهميده مىشود كه
هامش
( 1 ) مجمع البيان ج 2 ص 521 .