بهتر از دين توحيد قلمداد نمودند ، و نتيجه خيانتشان اين شد كه مشمول لعنت الهى شدند ، و اين لعنت الهى كارشان را به عذاب سعير كشانيد ، و چون كارشان كشيد به آنجا كه كشيد ، خداى سبحان سياق كلام را از تكلم به غيبت تغيير داد .
تا اينجا لحن گفتار اين طور بود كه مىفرمود ( ما به آل ابراهيم كتاب و حكمت و ملك عظيم داديم ) ، و در آخر لحن كلام را تغيير داد ، و خداى تعالى خود را غايب فرض كرده : فرمود :
( خدا شما را امر مىكند به اين كه امانتها را به اهلش برسانيد ، و در بين مردم به عدالت حكم كنيد .
و اگر ما معناى اداى امانت و عدالت در داورى را توسعه داديم به مقتضاى سياق آيه بود كه خود شما خواننده توجه كرديد ، پس ديگر جاى اين ايراد نيست كه كسى بگويد : لفظ امانت و حكم ، ظاهر در امانتهاى مالى ، و حكم در اختلافات مادى است ، زيرا وقتى در مرحله تشريع گفته شود : امانت را به صاحبش برسانيد ، و بين دو نفر كه اختلاف دارند به عدالت حكم كنيد .
اين معنا به ذهن شنونده تبادر مىكند كه منظور از امانت ، امانت مالى ، و منظور از داورى هم داورى در اختلافات مالى است ، براى اينكه تشريع وقتى مطلق شد مقيد به موضوعات احكام فرعى فقهى نمىشود ، بلكه وقتى مثلا قرآن كريم به طور مطلق مىفرمايد : رد امانت واجب است ، و يا به طور مطلق مىفرمايد حكم به عدل واجب است ، از اين دو مطلق هر موضوعى كه مربوط به فقه باشد حكم مناسب خود را مىگيرد ، و هر موضوعى كه مربوط به اصول معارف باشد آن نيز حكم خود را مىگيرد ، و همچنين هر فن ديگرى از معارف دينى حكم مناسب خود را مىگيرد .
بحث روايتى
در الدر المنثور است كه ابن اسحاق و ابن جرير ، و ابن منذر ، و ابن ابى حاتم ، و بيهقى در دلايل ، از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت : رفاعة بن زيد بن تابوت يكى از بزرگان يهود وقتى با رسول خدا ( ص ) سخن مىگفت ، زبان خود را تاب مىداد . و به طور مسخره مىگفت : « ارعنا سمعك يا محمد ، حتى نفهمك » ( گوش بده اى محمد ، گوش بده تا تو را بفهمانم ) ، آن وقت شروع مىكرد به بدگويى و عيبجويى نسبت به اسلام ، خداى عز و جل در اين باره آيه زير را نازل كرد : * ( « ألَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ ، يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ » ) * . . .