به تو دارم ، در پاسخ گفت صبح و شام مرحبا به خير خواه ، گفتم : امت تو چهار عيب از تو مىگيرند ، مىگويد وقتى اين را شنيد چانه خود را روى نوك چوبدستيش گذاشت ، و نوك ديگر چوب را روى رانش قرار داد ، و سپس گفت : بگو ( ببينم آن چهار عيب چيست ) ، گفتم مىگويند تو عمره را در ماههاى حج حرام كرده اى ، با اينكه نه رسول خدا ( ص ) آن را تحريم كرده بود و نه ابو بكر ، و چنين عمره اى حلال است ؟ گفت چگونه حلال است با اينكه اگر در ماههاى حج عمره به جاى آوردند آن را مجزا از حج خود مىپندارند ، - و ديگر حج واجب را انجام نمىدهند ، و مكه در ايام حج مانند پوست تخم مرغى كه جوجه اش در آمده باشد خالى از زوار مىشود ، با اينكه حج بهايى است از بهاء اللَّه و من درست فهميدهام .
گفتم و مىگويند كه تو متعه زنان را حرام كرده اى ، با اينكه خداى تعالى آن را حلال كرده بود ، و ما با يك مشت - پول و يا خرما و يا چيز ديگر - از زنان بهره مند مىشديم ، و بعد از چند روز هم جدا مىشديم - خلاصه نه از نظر هزينه ازدواج در مضيقه بوديم ، و نه از نظر پاى بندى به آن - عمر در جواب گفت رسول خدا ( ص ) متعه را در زمانى حلال كرد كه ضرورت در كار بود - ، مردم دسترسى به زن دائم نداشتند - ولى امروز مردم در وسعت قرار گرفتهاند ، و آن روز هم كسى از مسلمانان به اين حكم عمل نكرد من كسى را سراغ ندارم كه آن روز و يا حتى اين روزها به اين حكم عمل كرده باشد ، تازه امروز هم مىتوانند با يك مشت - از چه و چه - از زنان بهره بگيرند ، و بعد از سه روز هم از او جدا شوند اما با عقد دائمى و طلاق ، پس رأى من درست است .
مىگويد : به او گفتم تو كنيز حامله مردم را به محضى كه وضع حمل كند آزاد مىسازى ، بدون اينكه صاحب كنيز آن را آزاد كند ، - با اينكه به حكم « لا عتق الا فى ملك » ، تنها مالك مىتواند برده خود را آزاد كند - ، در پاسخ گفت من به طفيل حرمتى كه مولود دارد و آزاد است مادرش را هم حرمت دادم ، و من جز خير اراده نكردهام ، و اگر خلاف شرع باشد استغفار مىكنم .
گفتم شكايت ديگرى كه از تو دارند اين است كه تو رعيت را از خود رم مىدهى و طرد مىكنى ، و با خشونت راه مىبرى - در اينجا عمران مىگويد : چوب دستى را از روى رانش برداشت ، و دست ديگر خود را تا به آخر آن كشيد ، و از در افتخار كه رسم عرب است گفت من كسى هستم كه در جنگ قرقرة الكدر در رديف رسول خدا ( ص ) سوار بر شتر بودم ، پس به خدا سوگند من خلاف سيره او عمل نمىكنم ، چيزى كه هست در برابر مردم قيافه مىگيرم ، كه از من حساب ببرند ، و گرنه چون شبانى هستم كه شتر را رها مىكنم تا
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 473
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٤٧٣