تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
ابن القيم و فتح البارئ تاليف ابن حجر و كنز العمال - تاليف متقى هندى نقل شده « 1 » . و در الدر المنثور است كه مالك و عبد الرزاق از عروة بن زبير روايت كرده كه گفت : خوله دختر حكيم وارد بر عمر بن خطاب شد ، و گفت ربيعه پسر اميه زنى را متعه كرده ، و آن زن از وى باردار شده ، عمر از جاى خود حركت كرد و از شدت ناراحتى رداى خود را به زمين كشيد ، در حالى كه مىگفت : اين همان متعه است ، و تو اگر زودتر به من خبر داده بودى او را سنگسار مىكردم « 2 » . مؤلف قدس سره : و اين جريان از شافعى در كتاب الام « 3 » و بيهقى در سنن كبرى نقل شده « 4 » . و از كنز العمال از سليمان بن يسار از ام عبد اللَّه دختر ابى خيثمه نقل كرده كه گفت : مردى از شام به مدينه آمد ، و در منزل ام عبد اللَّه منزل كرد و به او گفت تجرد بر من سخت گرفته ، در صدد برآى زنى را براى من متعه كن ، تا از او تمتع ببرم ، ام عبد اللَّه مىگويد ، من او را به زنى راهنمايى كردم ، مرد شامى با او قرار بست ، و چند نفر عادل را شاهد گرفت ، و مدتى كه خدا خواست با او بود ، تا آنكه از مدينه خارج گشت ، بعد از رفتنش عمر از جريان خبردار شد ، مرا خواست و از من پرسيد آيا اين گزارشى كه به من رسيده حق است ؟ گفتم آرى : گفت : پس اين بار كه از شام آمد مرا خبر ده ، وقتى مرد شامى آمد من به عمر اطلاع دادم ، مامورى فرستاد - تا او را نزد وى بردند - ، عمر به او گفت چه چيز تو را وا داشت به اينكه چنين كارى بكنى ؟ گفت : من در بودن رسول خدا ( ص ) متعه مىكردم و آن جناب تا زنده بود مرا از اين كار نهى نكرد ، و بعد از درگذشت آن جناب در عهد ابى بكر نيز متعه مىكردم ، او نيز مرا نهى نكرد ، تا از دنيا رفت و در عهد خلافت تو نيز متعه مىكردم و تو نيز از اين عمل نهيى نكردى ، عمر گفت : آگاه باش به آن كسى كه جانم به دست او است اگر با علم به نهى من اقدام به اين عمل كرده بودى تو را سنگسار مىكردم ، آن گاه اضافه كرد روشن سازيد تا نكاح از سفاح مشخص شود يعنى نكاح دائم از سفاح - زنا - مشخص است ، ولى متعه مشخص نيست « 5 » . و در صحيح مسلم و مسند احمد از عطا روايت شده كه گفت : جابر بن عبد اللَّه از سفر
هامش
( 1 ) جامع الاصول ( ج 16 صفحه 135 ) زاد المعاد ابن قيم ( ج 2 ص 205 ) فتح البارئ ابن حجر ( ج 9 ص 166 - 167 ) - كنز العمال متقى هندى ( ج 16 ص 523 ) . ( 2 ) الدر المنثور ج 2 ص 141 . ( 3 ) الام للشافعى ( 4 ) سنن كبراى بيهقى ج 7 ص 206 . ( 5 ) كنز العمال ج 16 ص 522 .