تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
است كه يك فرد از جامعه ، جزئى باشد مقوم جامعه ، يعنى در تشكيل جامعه دخيل باشد ، و دخالتش مساوى باشد با دخالتى كه ساير اعضا دارند ، و در نتيجه تاثيرش در بدست آمدن غرض تعاون و همكارى عمومى به مقدار تاثير ساير افراد باشد ، و بالآخره همه افراد مورد اين تكليف قرار گيرند كه هر يك كارى را كه در وسع و طاقت دارد و جامعه نيازمند محصول آن كار است انجام دهند ، و آنچه از محصول كارش مورد نياز خودش است ، به خود اختصاص دهد ، و ما زاد را در اختيار ساير افراد جامعه قرار داده ، در مقابل از ما زاد محصول كار ديگران آنچه لازم دارد بگيرد ، اين آن معاشرتى است كه در نظر افراد جامعه معروف است ، و اما اگر يك فرد از جامعه غير اين رفتار كند - و معلوم است كه غير اين تنها يك فرض دارد - و آن اين است كه ديگران به او ستم كنند و استقلال او در جزئيت براى جامعه را باطل نموده ، تابع و غير مستقل سازند ، به اين معنا كه ديگران از حاصل كار او بهره مند بشوند ، ولى او از حاصل كار ديگران بهره اى نبرد ، و شخص او را مورد استثنا قرار دهند .
و خداى تعالى در كتاب كريمش بيان كرده كه مردم همگى و بدون استثنا چه مردان و چه زنان شاخه هايى از يك تنه درختند ، و اجزا و ابعاضى هستند براى طبيعت واحده بشريت ، و مجتمع در تشكيل يافتن ، محتاج به همه اين اجزا است ، همان مقدار كه محتاج جنس مردان است ، محتاج جنس زنان خواهد بود ، هم چنان كه فرمود : « بَعْضُكُمْ مِنْ بَعْضٍ » ( همه از هميد ) . و اين حكم عمومى منافات با اين معنا ندارد ، كه هر يك از دو طايفه زن و مرد خصلتى مختص به خود داشته باشد ، مثلا نوع مردان داراى شدت و قوت باشند ، و نوع زنان طبيعتا داراى رقت و عاطفه باشند ، چون طبيعت انسانيت هم در حيات تكوينى و هم اجتماعيش نيازمند به ابراز شدت و اظهار قوت است ، و هم محتاج به اظهار مودت و رحمت است ، هم چنان كه نيازمند به آن است كه ديگران نسبت به او اظهار شدت و قوت كنند و هم اظهار محبت و رحمت نمايند ، و اين دو خصلت دو مظهر از مظاهر جذب و دفع عمومى در مجتمع بشرى است . روى اين حساب دو طايفه مرد و زن از نظر و زن و از نظر اثر وجودى با هم متعادلند ، هم چنان كه افراد طايفه مردان با همه اختلافى كه در شؤون طبيعى و اجتماعى دارند ، بعضى قوى و عالم و زيرك و بزرگ و رئيس و مخدوم و شريف ، و بعضى ديگر ضعيف و جاهل و كودن و مرؤس و خادم و پستاند ، و همچنين تفاوتهايى ديگر از اين قبيل دارند ، در عين حال از نظر وزن و تاثيرى كه در ساختمان اين مجتمع بشرى دارند متعادلند . پس مىتوان گفت و بلكه بايد گفت كه اين است آن حكمى كه از ذوق مجتمع سالم و دور از افراط و تفريط منبعث مىشود ، از ذوق مجتمعى كه طبق سنت فطرت تشكيل شده و عمل