و در جهت دوم : يعنى « اختلاف در دستور » دليلش اين است كه مىبينيم وصف اجتماعيت را در بعضى از موارد بطور وجوب تشريع كرده كه مثالش در جهت اول گذشت ، و بعضى را بطور استحباب چون گفتيم بطور وجوب ممكن نبوده ( و اى بسا واجب كردنش باعث عسر و حرج مىشده و اسلام آمده تا حرج و عسر را از هر جهت بر طرف سازد ) ، مثال آن باز همان استحباب به جماعت خواندن نمازهاى يوميه است كه مستقيما واجبش نكرده و ليكن آن قدر سفارش بدان نموده و از ترك آن مذمت كرده كه بجاى آوردنش سنت شده ، و بر مردم لازم كرده كه بطور كلى سنت را اقامه كنند ، مرحوم شيخ حر عاملى در وسائل كتاب الصلاة بابى دارد به عنوان باب كراهت ترك حضور جماعت .
رسول خدا ( ص ) هم خودش در باره عده اى كه حضور در جماعت را ترك كرده بودند فرمود : چيزى نمانده كه در باره آن عده كه نماز در مسجد را رها كردهاند ، دستور دهم هيزم به در خانه هايشان بريزند ، و آتش بزنند تا خانه هايشان بسوزد و اين رويه كه در باره نماز در مسجد از رسول خدا ( ص ) مىبينيم رويه اى است كه در تمامى سنتهاى خود معمول داشته ، پس حفظ سنت آن جناب به هر وسيله اى كه ممكن باشد و به هر قيمتى كه تمام شود ، بر مسلمين واجب شده است . اينها امورى است كه راه بحث در آنها راه استنباط فقهى است ، نه راه تفسير ، بر فقيه است كه با استفاده از كتاب و سنت پيرامون آن بحث كند ، آنچه از هر چيز در اينجا مهمتر است اين است كه رشته بحث را به سوى ديگرى بكشيم ، يعنى به سوى « اجتماعى بودن اسلام در معارف اساسيش » .
و اما اجتماعى بودنش در تمامى قوانين عملى ، يعنى دستورات عبادى و معاملى و سياسى و اخلاقى و معارف اصولى كم و بيش براى خواننده روشن است .
و در معارف اساسى اسلام مىبينيم كه مردم را به سوى دين فطرت دعوت مىكند ، و ادعا مىكند كه اين دعوت حق صريح و روشن است ، و هيچ ترديدى در آن نيست ، و آيات قرآنى كه بيانگر اين معنا است آن قدر زياد است كه حاجتى به ايراد آنها نيست ، و همين اولين قدم است به سوى ايجاد الفت و انس در بين مردم ، مردمى كه درجات فهمشان مختلف است ، چون همه آنها را به چيزى دعوت نموده كه اختلاف فهمها و تقيدش به قيود اخلاق و غرائز در آن اثر ندارد ، بلكه همه بر درستى آن اتفاق دارند ، و آن اين است كه « حق بايد پيروى شود » .
و از سوى ديگر مىبينيم كسانى را كه جاهل قاصر هستند ، يعنى حق برايشان روشن نشده و راه حق برايشان مشخص نگشته ، معذور دانسته ، هر چند كه حجت بگوششان خورده
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 200
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٠٠