گردند و براى خود مرز و حدود جغرافيايى معين نموده و از سايرين متمايز شوند ) ، براى اينكه عامل اصلى در مساله قوميت ، بدويت و صحرانشينى است ، كه زندگى در آنجا قبيله اى و طايفه اى است و يا عاملش اختلاف منطقه زندگى و وطن ارضى است و اين دو عامل ، يعنى « بدويت » و « اختلاف مناطق زمين » ( همانطور كه در محل خودش بيان شد ) از جهت آب و هوا ، يعنى حرارت و برودت و فراوانى نعمت و نايابى آن ، دو عامل اصلى بودهاند تا نوع بشر را به شعوب و قبائل منشعب گردانند ، كه در نتيجه زبانها و رنگ پوست بدنها و . . . مختلف شد .
و سپس باعث شده كه هر قومى قطعه اى از قطعات كره زمين را بر حسب تلاشى كه در زندگى داشتهاند به خود اختصاص دهند ، اگر زورشان بيشتر و سلحشور تر بوده قطعه بزرگترى ، و اگر كمتر بوده ، قطعه كوچكترى را خاص خود كنند ، و نام وطن بر آن قطعه بگذارند ، و به آن سرزمين عشق بورزند ، و با تمام نيرو از آن دفاع نمودند .
و اين معنا هر چند در رابطه با حوائج طبيعى بشر پيدا شده ، يعنى حوائج او كه فطرتش به سوى رفع آن سوقش مىدهد ، وادارش كرده كه اين مرزبنديها را بكند ، ( و از ديگران هم بپذيرد ) ولى امرى غير فطرى هم در آن راه يافته است و آن اين است كه فطرت اقتضا دارد كه تمامى نوع بشر در يك مجتمع گرد هم آيند ، زيرا اين معنا ضرورى و بديهى است ، كه طبيعت دعوت مىكند به اينكه قواى جداى از هم دست به دست هم دهند ، و با تراكم يافتن تقويت شوند و همه يكى گردند ، تا زودتر و بهتر به هدفهاى صالح برسند و اين امرى است كه ( حاجت به استدلال ندارد و ) در نظام طبيعت مىبينيم كه ماده اصلى ، در اثر متراكم شدن عنصرى با عنصر ديگر عنصرى را تشكيل مىدهد و سپس چند عنصر در اثر يك جا جمع شدن فلان جماد را و سپس نبات و آن گاه حيوان و سر انجام در آخر انسان را تشكيل مىدهد .
در حالى كه انشعابات وطنى درست عكس اين را نتيجه مىدهد ، يعنى اهل يك وطن هر قدر متحدتر و در هم فشرده تر شوند ، از ساير مجتمعات بشرى بيشتر جدا مىگردند ، اگر متحد مىشوند واحدى مىگردند كه روح و جسم آن واحد از واحدهاى وطنى ديگر جدا است ، و در نتيجه انسانيت وحدت خود را از دست مىدهد و تجمع جاى خود را به تفرقه مىدهد و بشر به تفرق و تشتتى گرفتار مىشود كه از آن فرار مىكرد و به خاطر نجات از آن دور هم جمع شده جامعه تشكيل داد ، و واحدى كه جديدا تشكيل يافته شروع مىكند به اينكه با ساير آحاد جديد همان معامله اى را بكند كه با ساير موجودات عالم مىكرد ، يعنى ساير انسانها و اجتماعات را به خدمت مىگيرد ، و از آنها چون حيوانى شيرده بهره كشى مىكند و چه كارهايى ديگر كه انجام نمىدهد و تجربه دائمى از روز اول دنيا تا به امروز ( كه عصر ما است ) شاهد بر صدق
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 197
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص١٩٧