به وجد آمد و خنديد و بسيار خوشحال شد . سپس مردى كه به نظر مىرسيد جزو نويسندگان است ، وارد شد . او را در كنار من نشانده ، به او گفت : آيا اين شخص را مىشناسى ؟ جواب داد : اين ابو عبيده علّامهء مردم بصره است . فضل بن ربيع افزود : ما او را به اينجا آوردهايم تا از دانش وى استفاده كنيم . آن مرد برايش دعا كرد و از او به خاطر اين كارش تقدير كرد .
آنگاه مرد رو به من كرد و گفت : من مشتاق ديدن تو بودم و سؤالى داشتم ، آيا اجازه مىدهى آن را مطرح كنم ؟
گفتم : بفرماييد .
گفت : خداوند عزّ و جلّ فرموده :
طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ
« 1 » ، « شكوفهء آن درخت مانند سرهاى شياطين است » . ( و شكوفههاى درخت « زقوم » را به كلههاى شياطين تشبيه كرده است ) وعدووعيد بايد با چيزى باشد كه مردم نظير آن را بشناسند و حال آنكه كلههاى شياطين را مردم نديدهاند .
گفتم : خداوند با عرب برطبق زبان و تعبيرات خودشان سخن گفته است . آيا نشنيدهاى سخن امرء القيس را كه مىگويد :
ايقتلنى و المشرفىّ مضاجعى * و مسنونة زرق كأنياب اغوال
« آيا او مىخواهد مرا بكشد و حال آنكه شمشير بران و نيزهاى كه مانند نيش غول تيز شده ، در بستر همراه من است » .
امرء القيس در اين شعر نيزه را به نيش غول كه عرب هرگز آن را نديده تشبيه كرده است ، ولى چون از غول هراس داشتند ، يكديگر را به آن تهديد مىكردند .
فضل و نيز آن مرد سؤالكننده گفتار مرا نيكو شمردند و از همان روز تصميم گرفتم دربارهء قرآن كتابى در همين موضوع و موضوعات نظير آنكه هركس قرآن را آموخته احتياج بدان دارد ، تأليف كنم و چون به بصره بازگشتم ، كتاب مجاز القرآن را به رشتهء تحرير درآوردم . وقتى از نامونشان آن مرد سؤالكننده پرسيدم ، به من گفتند : او
هامش
( 1 ) - صافات / 65 .