« دل خودم را متوجّه او كردم و فرمانش را مىشنوم ، با اينكه نمىدانم فرمانش راهنمايى است يا گمراهى . » در اينجا به جملهء « ارشد » اكتفا كرده و ام غير رشد را نياورده است .
شاعر ديگر نيز چنين گويد :
ازال فلا ادرى اهمّ هممته * و ذوالهمّ قدما خاشع متضائل
« همواره ، نمىدانم كه آيا غمى است كه در آن فرورفتم و كسى كه از پيش داراى غم باشد ، شكستهحال و حقير است . »
بايد دانست اگرچه اين گروه از نحويين در اين دو شعر ، حذفى در تقدير گرفتهاند ، امّا در حال اختيار جايز نمىدانند كه گفته شود : سواء اقمت ام قعدت ، و نيز جملهء : سواء اقمت حتّى يقول ام قعدت از نظر آنها خطاست ، بلكه حذف جملهء دوم را تنها در صورتى روا مىدانند كه با يك جمله ، معنا كامل شود نظير ما ابالى يا ما ادرى كه مىگويند : ما ابالى و منظورشان ما ابالى اقمت ام قعدت مىباشد ، چون فعل ما ابالى به يك جمله اكتفا مىكند و همچنين است فعل : ما ادرى ، امّا در كلمهء « سواء » اين را جايز نمىدانند ، زيرا جمله ، ناقص مىماند .
بنابراين ، در توجيه آيهء : و
لَيْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ . . .
لغويون از آنچه در ادبيات عرب انجام مىدهند غفلت كردهاند ، زيرا در اين جمله چيزى را محذوف دانستهاند كه در آنجا با كلمهء سواء جايز نمىدانند ، و در تأويل آيه به خطا رفتهاند . ازاينرو ، سواء در آيه به معناى تمام و كافى مىباشد ، نه به معنايى كه آنها تفسير كردهاند چنانكه از ايشان نقل كرديم . « 1 »
ز - از بحثهاى مهمّ طبرى در تفسير لغوى قرآن ، بحث وى در مورد واژههاى متضاد است و ما در گذشته ، از كوششهاى ابو عبيده در اين زمينه ياد كرديم و طبرى كه در تفسير لغوى قرآن تحقيق مىكند ، از اين مطلب كه در اختلاف معنا بسيار مهم است ، غفلت نورزيده است . ازاينرو در تفسير
الَّذِينَ يَظُنُّونَ
بحث لغوى را پيش گرفته و از
هامش
( 1 ) - همان مأخذ ، ج 4 ، ص 34 - 35 .