شوم دوستم از من طلب عطا مىكند . »
حيائى حافظ لى ماء وجهى * و رفقى فى مطالبتى رفيقى
« حياى من آبرويم را حفظ مىكند و نرمى من به هنگام مطالبه همراه من است . »
و لو انّى سمحت ببذل وجهى * لكنت الى الغنى سهل الطّريق
« و اگر به از دست دادن آبرويم اقدام مىكردم ، به آسانى ثروت و بىنيازى را به دست مىآوردم . »
طبرى چه در تنگدستى و چه در بىنيازى بر همينروش كه براى زندگى خود انتخاب كرده بود ، پيوسته ثابتقدم بود و گوهر پاك نفس خود را تغيير نداد ، چنانكه در ابيات ذيل مىگويد :
خلقان لا ارضى طريقهما * تيه الغنى و مذلّة الفقر
« دو خوى ناپسند است كه آنها را نمىپسندم : تكبّر ثروتمندى و خوارى تنگدستى . »
فاذا غنيت فلا تكن بطرا * و اذا افتقرت فته على الدّهر
« پس هرگاه ثروتمند شدى مغرور مشو و هرگاه تنگدست شدى بر روزگار فخر كن . » تنها سخن گفتن كافى نيست ، بلكه اگر اين گفتهها با عمل همراه باشد مىتوانيم گويندهء آن را به داشتن عزّت نفس ، دورى از مال حرام و خواستن مال حلال به اندازهء رفع حاجت توصيف كنيم . شاهد بر اين امر داستانى است كه در آغاز جوانى براى طبرى اتفاق افتاد :
او مىگويد : وقتى به سنّ بلوغ رسيدم ، پدرم به من اجازه داد كه از شهر ( آمل ) مسافرت كنم . و در سفر برايم پول مىفرستاد . امّا يك بار خرجىام كم آمد و مجبور شدم دو آستين پيراهنم را جدا كنم و براى هزينهء زندگيم آنها را بفروشم .
آنچه طبرى بيش از هر چيز ديگر از آن بيم داشت ، اين بود كه مالى از طرف سلطان براى او فرستاده شود ، زيرا به سبب شخصيت و مرتبهاى كه طبرى به لحاظ علمى داشت ، اميران ناچار بودند به او توجه كنند ، هرچند او به آنان اعتنايى نداشت و در پرتو اين حقيقت ، بر خود لازم مىدانست كه به رعايت اندكى از دستورات حكّام ، در