از اين نيز فراتر رفتند ، تا جايى كه يزيد بن صعق به نبى سليم گفت :
و انّ اللّه ذاق حلوم قيس * فلمّا ذاق خفّتها قلاها
« خداوند عقول قبيلهء قيس را آزمود ، پس وقتى سستى عقلهايشان را چشيد آنها را خوار ساخت . »
رآها لا تطيع لها اميرا * فخلّاها تردّد فى خلاها
« ديد كه اين قبيله فرمانروايشان را اطاعت نمىكنند ، آنها را رها كرد كه براى خود بگردند . »
شاعر خيال كرده است كه خداى عزّ و جلّ نيز حسّ چشايى دارد . « 1 »
در شعر ذيل ، عباس رعلى ، از قلّت ياران و كثرت دشمنانش خبر مىدهد و مىگويد :
و امّكم تزجى التّوأم لبعلها * و امّ اخيكم كزّة الرّحم عاقر
« مادر شما براى شوهرش بچّههاى دو قلو مىآورد ، امّا مادر برادرتان ( منظور خودش مىباشد ) نازاست و رحمى بىخير و كماولاد دارد . » ( عباس در اين شعر مادر خود را « عاقر » گفته ، زيرا كمبچّه بوده است . )
يونس ( بن حبيب ) گمان كرده كه چون اسلم بن زرعه ، شعر عباس را خوانده چشمانش پر از اشك شده و عباس مادرش را نازا خوانده ، زيرا وى كمفرزند بوده است .
چنانكه غنوى سروده است :
و تحدّثوا ملأ لتصبح امّنا * عذراء لا كهل و لا مولود
هامش
( 1 ) - اين شعر را يزيد به اين دليل گفت كه بنى سليم نخست بر سر رئيس قبيلهشان عباس ، تاج برنهادند و او را به شاهى برگزيدند ، امّا همينكه در بعضى امور با آنها مخالفت كرد بر او شوريدند و آنچه را مىخواستند انجام دادند ، زيرا او را بىياور ديدند . و قبيلهء عباس بن رعل ( رعل نام قبيلهاى است از بنى سليم ) در زمان جاهليّت خواستند كه تاج بر سر عباس گذارند ، امّا يكى از پسر عموهايش بر او حسد برد و با ضربتى چشمش را معيوب كرد . او هم با عدهاى از خانواده و خويشانش ، از سرزمين بنى سليم گريخت و در سرزمين بنى فزاره مكان گرفت . الاغانى ، ج 16 ، ص 55 . م .