نداشته باشد و به چند هودج كه تنها در يكى از آنها يك زن قرار داشته باشد مىگويند :
اينها زنان هودجنشين فلانى هستند و به گروهى كه هرچند زنانشان از مردانشان بيشتر باشد مىگويند : اينها بنى ( پسران ) فلانند . پس وقتى كه گوشت هدف اصلى و اعظم اجزاء باشد ، بقيّهء اجزاء هم در اين اسم داخل خواهند بود . امّا اگر پيه از گوشت جدا و تودهاى از پيه باشد مثل پيههاى كليهها و پردهاى از پيه كه سيرابى و رودهها را دربرمىگيرد ، واژهء گوشت به آن اطلاق نمىشود و اگر دربارهء تكتك اجزاء سخن گفته شود ، مانند مخ و دماغ و استخوان و پيه و غضروف و سيرابى و آنچه شبيه اينهاست ، به هيچ يك از آنها گوشت اطلاق نمىشود . اكنون كه در قرآن گفتهشده : مردار و خون و گوشت خوك بر شما حرام شده است ، بنابراين چيزهايى كه شبيه گوشت هستند ، تحت عموم اسم گوشت ، داخلاند و اين حكم بر همه تطبيق مىشود . . . .
شاعر گفته است :
من ياتنا صبحا يريد غدائنا * فالهام منضجة لدى الشّحّام
« كسى كه بامداد پيش ما آيد و ناشتايى ما را بخواهد ، پس سر گوسفند ، نزد كلّهپز آماده است . »
لحم نضيج لا يعنى طابخا * يؤتى به من قبل كلّ طعام » « 1 »
« كلّه ، گوشت پختهاى كه پزندهاش را آزار نمىدهد و كلّهپز آن را پيش از هر غذايى مىآورد . »
مطلب جالب توجه اينكه جاحظ به معناى لفظ بهطور جداگانه مىانديشد و يا به اصطلاح اهل لغت ، به معناى لغوى يا قاموسى لفظ « لحم » و نيز به معناى آن در كاربردها مىنگرد ، زيرا ممكن است اين لفظ داراى معنايى باشد كه از سياق عبارت فهميده شود و اتفاقا اين نظريه درستى است كه جاحظ از اين طريق به عرصهء پژوهشهاى زبانشناسان امروز گام نهاده است .
در باب مجاز ، گروهى از معاندان بر آيهء نحل ايراد گرفتهاند كه جاحظ آن را ياد
هامش
( 1 ) - الحيوان ، ج 4 ، ص 74 - 77 ، شاعر كلّه را هم گوشت گفته است .