و راه به جايى نمىبردند ، در حالىكه آن سرزمين محلّ بازى و تفريحگاه آنها بود » ؛ و نيز جاحظ در زمينهء بيان كامل مفهوم صرفه ، به امورى مثل مىزند ، از قبيل اينكه خداوند ، شياطين را كه استراق سمع مىكنند به وسيلهء شهابها رجم مىنمايد ، ولى هيچيك از آنها پند نمىگيرد و ديگر اينكه ابليس تا قيامت بر عصيان خود باقى است و خود را وادار به اطاعت خدا نمىكند و همچنين پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله يارانش را مژده پيروزى و اتمام كار مىداد چون خدا او را چنين مژدهاى داده بود و اگر مسلمانان در تمام احوال اين مژده را در نظر مىداشتند به جنگ و جدال نمىپرداختند ، و از اين قبيل است آنچه از ذهن عربها برداشته شد و فكر آنها از اينكه به معارضهء با قرآن برخيزند منصرف گرديد و به همين دليل هيچ يك از آنها را نمىيابى كه آرزوى اينكار را كرده باشد ، با اينكه پيامبر ، آنها را به مبارزه با قرآن دعوت مىكرد .
سپس جاحظ نظريهء خود را كه دهرى به كلّى منكر آن است ، به وسيلهء چيزى كه همان دهرى آن را مسلّم مىداند ، آشكار مىسازد : « اگر دهرى از اهل عبادت و پيامبران ، چيزى را مىخواهد كه خود بر آن است ، به اين معنا كه هيچ چيز جز امر محسوس و يا همانند آن را نمىپذيرد ، اين انديشه ، ظلم است ، در حالىكه خود او مىداند كه ما به پروردگارى عقيده داريم كه جسمها را مىآفريند و خود قسمتپذير نيست و طول و عرض و عمق ندارد ؛ و نيز معتقديم كه پيامبران مردهها را زنده مىكنند و تمام اينها را دهرى انكار مىكند . » در اينصورت بايد نقطهء مشتركى باشد كه هر دو خصم ، يعنى هم جاحظ و هم دهرى بر آن بايستند و اين نقطهء مشترك همان قياس عقلى است كه در هنگام اختلاف بايد داورى را به عقل بسپارند و چون دهرى دليل نقلى و عالم وحى و غيب را قبول ندارد ، جاحظ به منظور رفع اختلاف ، زمينهء بحث را به عقل كشانده و دهرى را به اصلى متوجّه ساخته است كه هيچ عقلى منكر آن نيست : « اگر آنچه ما به آن معتقديم از قبيل اصل ربوبيت و پذيرش رسالت ، امرى محال و ناروا باشد ، دهرى مىتواند ، عليه ما سخنى بگويد ؛ امّا حال كه مدّعاى ما ، نه محال است و نه ظلم ، براى او چيزى باقى نمىماند ، جز اينكه دليل توحيد و اثبات پيامبران را از ما بخواهد و دليلى
مناهج في التفسير ( شيوه هاى تفسير قرآن كريم ) ( فارسى ) — صفحة 191
مساهمون: مصطفى الصاوي الجويني
ص١٩١