تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 785

مساهمون:

ص٧٨٥
است كه به نقل زمخشرى از سيد علىّ علوى از موقوفات پيامبر ( ص ) است .

تيدد

[ ت د ] ( با دو دال بىنقطه ) . گمان مىكنم تلفظى از واژهء پيشين باشد . نصر گويد : « تيدد » سرزمينى است كه از آن جذام بود و قبيلهء جهينه در آن فرود آمد . نخلستان و آبى دارد . او گويد : به خامهء ابن اعرابى ديدم « فيدر » و « تيدر » را كه تصحيف شدهء يكديگرند . در آنجا مردى از قبيلهء جذام بود كه آنجا را رها كرد پس به تيدد و نخلستان آن نگريست و گفت : اى فرزندان تيدد ! خوش نباشيد ! مىگويند : « بنات فريجنة » نوعى از نخل مىباشد زيرا كه فريجنة [ 905 ] نام زنى بود كه در همسايگى او چند نخل روئيده بود و او آن نخلها را دختران خود مىخواند . پس آن گونهء خرما را بىآن‌كه بدانند به دو نسبت دادند و نمىدانند كه پيشتر در تيدد بوده است .

تيده

[ ت د ] ( به جاى دال پايانين در واژهء پيشين ، هاء است ) : نام شهرى كهن در جلگهء مصر نزديك سخا است .

تيراب

[ ت ] ( با باى تك نقطه در پايان ) . به خامهء ابو يحيى زكرياى ساجى ديدم كه مىگويد : زياد بن ابيه به عثمان نوشت و دستور خواست تا نهرى در ابلّه را با مشخصاتى كه برايش نوشته بود بكند كه مورد نياز مردم بصره است . پس نهر ابو موسى را كه « اجّانه » نام دارد به حال خود رها كرد و از دجله تا پاى ديوار بصره نهرى بركند از آنجا آن را به تيراب كه مرداب بصره است رسانيد .

تيران شاه

[ ت ] ( با شين نقطه‌دار ) : شهرى در بخشهاى شهر زور است .

تيرب

[ ت ر : زمخشرى و شاگرد او عمرانى گويند : تيرب نام شهرى كهن در حجر يمامه است و آن را در باب تاء نهاده‌اند و من مىترسم كه يترب ( ى ت ) باشد و ايشان آن را تصحيف نموده باشند .

تيركان :

ديهى از مرو است . از آنجا است ابو عبد اللّه محمد پسر عبد ربّه پسر سليمان مروزى تيركانى كه به سال 205 درگذشت .

تير مردان

[ ت م ] : شهركى در بخشهاى فارس ميان نوبندگان و شيراز است . خوره‌اى داراى سى و سه ده در كوهستان ، روستاهاى آبادان كه اين شهرك مركز آنها است . شش ديه به هم پيوسته در دره‌اى است كه نهرها و درخت بسيار دارد . نام اين شش ده چنين است : 1 - استگان ، 2 - مهرگان ، 3 - رونجان كه در آنجا خانقاهى زيبا از آن صوفيان هست و آنجا برجسته‌ترين اين دهها و بهترين آنها و در گذشته مركز آنجا بوده است . 4 - كوجان است كه ظهير فارسى بدانجا نسبت دارد . و او ابو المعالى عبد السلام پسر محمود پسر احمد است . فقيه ، خوش قرائت ، حكيم معروف و فيلسوف بود . او در موصل به مدرسه تدريس مىكرد و خود بازرگانى ثروتمند بود كه به هر شهر درمىآمد گرامى داشته مىشد . او جهانگرد بود و به مجالس گوناگون مناظره حاضر شده و بر دشمنان چيره گشته بود . در پايان كار در مصر بود و من شنيدم كه نور الدين ارسلان شاه [ 906 ] پسر عز الدين مسعود پسر زنگى فرمانرواى موصل او را از مصر بخواست تا وزارت خويش به دو واگذارد . پس چون به حلب رسيد ابو الفتح نصر پسر عيسى پسر على جرزى موصلى صاحب ديوان استيفاى موصل حلوايى براى او آورد . وى و دو غلامش از آن حلوا خورده همگى درگذشتند و اين به سال 526 بود . پس ملك ظاهر دارايى و كتابهاى او را بگرفت . وى عادت داشت همهء كتابها و دارايى خود را بر شتران بختى به هر جا كه مىرود همراه ببرد .