باب تا و نون و آنچه پس از آنهاست
تناتضه
[ ت ت ض ] ( با ضاء نقطهدار ) : چنين است در كتاب عمرانى كه گويد نام جايگاهى است .
تناصف
[ ت ص ] ( با صاد بىنقطه و فاء )
جايگاهى در بيابان بوده كه در شعر جحدر دزد چنين آمده است :
نظرت و اصحابى تعالى ركابهم * و بالسّرّ واد من تناصف اجمعا
به عين سقاها الشّوق كحل صبابة * مضيضا ترى انسانها فيه منقعا
الى بارق حاد اللّوى من قراقر * هنيئا له ان كان جدّ و امرعا
الى الثّمد العذب الذي عن شماله * و اجرعه سقيا لذلك اجرعا « 1 »
تناضب
[ ت ض ] : با باى تك نقطه و كسر ضاء نقطهدار . اين چنين به خامهء ابن اخى شافعى ديدم و ديگران آن را در شعر جرير به ضم آوردهاند كه چنين مىسرايد :
بان الخليط فودّعوا بسواد * و غدا الخليط روافع الاصعاد
لا تسألينى ما الّذى بى بعد ما * زوّدتنى بلوى التّناضب زادى « 2 »
ابن اسحاق در داستان هجرت عمر خطاب گويد : هنگامى كه من با عياش بن ابى ربيعه و هشام بن العاصى پسر وايل سهمى خواستيم پنهان از قريش از مكه مهاجرت كنيم ، با هم قرار گذاشتيم كه در « تناضب » از « اضائهء بنى غفار » در بالاى « سرف » با هم ملاقات كنيم و گفتيم هر كس از ما صبحگاهان به آنجا نرسيد مىدانيم كه از طرف قريش گرفتار شده است .
پس دو نفر ديگر مىبايست حركت كنند . او مىگويد : من و عياش بن ابى ربيعه در تناضب به هم رسيديم و هشام را نيافتيم ، بعدا معلوم شد كه گرفتار شده است . ما به مدينه آمديم . . . تا پايان حديث . « 3 »
تناضب
[ ت ض ] : چنين است ضبط نصر كه آن را به دنبال مادهء پيشين آورده گويد : شاخهاى از درهء « دوداء » است كه خود آن دره به عقيق مدينه سرازير مىشود .
هامش
( 1 ) . نگاه كردم در حالى كه يارانم سوار مىشدند و در « سر » درهاى از « تناصف » بود . . .
( 2 ) - . . . پس از آن كه در سرپيچ « تناضب » به من توشه دادى از من مپرس كه چه دارم .
( 3 ) - براى اطلاع بر تكميل حديث رجوع شود به : ابن اسحاق ( ترجمهء فارسى چ دكتر مهدوى ) ص 454 .