نگهبانانش در آن مىزيند . مسجد آدينه و بازارهاى بسيار دارد . شهر در كنار رودى است كه از يك روز راه از كوهستانى در سمت قبله بدانجا مىآيد و از سمت مشرق به گرد آن مىچرخد و به دريا مىريزد و « تنس نو » ناميده مىشود . در كنار دريا دژى دارد كه مردم تنس گويند به روزگار گذشته پيش از « تنس نو » آباد بوده است . تنس نو را دريانوردان اندلسى مانند كرگدن و بو عايشه و صقر و صهيب و جز ايشان از مردم اندلس به سال 262 بنيان نهادهاند .
ساكنان آنجا دو گروهند : از مردم « بيرهء » اندلس و از مردم تدمير . تنسيهاى ديگر از فرزندان ابراهيم پسر محمد پسر سليمان پسر عبد اللّه پسر حسن پسر حسن پسر على بن ابو طالب ( ع ) هستند . اين دريانوردان اندلسى زمستانها از اندلس به آنجا آيند و در بندرى در كرانهء دريا مىزيند و بربرهاى آن منطقه به گرد ايشان آمده ايشان را به زيستن در دژ تشويق كردند و از ايشان خواستند كه بازارى بسازند و در آنجا زيست كنند و به ايشان نويد يارى و دوستى و همكارى دادند . آنان نيز پذيرفتند و به دژ رفتند و اندلسيان اطراف به گرد ايشان آمدند و چون بهار پيش آمد و با گرفته بيمار شدند . اندلسيان سوار كشتيهاى خود شده و به باقى مردم گفتند كه ما مىرويم و باز مىگرديم . پس به ديه « بجايه » رفتند و بر آن چيره شدند و باقى مردم در تنس بجا ماندند و بر ثروت و نيروى آن بيفزودند [ 878 ] پس مردم « سوق ابراهيم » كه چهارصد خانوار بودند به آنجا آمدند . مردم تنس با گشادهرويى در برويشان گشودند و ايشان را در دارايى خود شركت دادند و همكارى استوار نمودند و دژ امروزين آن را برپا داشتند .
ايشان كيلى به نام « صحفه » دارند كه هشتاد و چهار « قادوس » است و هر قادوس سه « مد » پيامبر ( ص ) وزن دارد . رطل گوشت ايشان شصت و هفت « اوقيه » و رطل چيزهاى ديگر بيست و دو اوقيه و وزن هر قيراط ايشان يك سوم درم مطابق وزن قرطبه است . سعد پسر اشكل تيهرتى در بيماريى كه به آن بيمارى در تنس درگذشت چنين سروده است :
نأى النّوم عنّى و اضمحلّت عرى الصّبر * و اصبحت عن دار الاحبّة فى اسر
و اصبحت عن تيهرت فى دار غربة * و اسلمنى مرّ القضاء من القدر
الى تنس دار النّحوس فانّها * يساق اليها كلّ منتقض العمر
هو الدّهر و السّياق و الماء حاكم * و طالعها المنحوس صماصمة الدّهر
بلاد بها البرغوث يحمل راجلا * و ياوى اليها الذّيب فى زمن الحشر
يرجف فيها القلب فى كلّ ساعة * بجيش من السّودان يغلب بالوفر
ترى اهلها صرعى دوى امّ ملدم * يروحون فى سكر و يغدون فى سكر « 1 »
ديگرى گفته است :
ايّها السّائل عن ارض تنس * مقعد اللّؤم المصفّى و الدّنس
بلدة لا ينزل القطر بها * و النّدى فى اهلها حرف درس
فصحاء النّطق فى لا ابدا * و هم فى نعم بكم خرس
فمتى تلمّم بها جاهلها * يرتحل عن اهلها قبل العلس
مائها من قبح ما خصّت به * نجس يجرى على ترب نجس
هامش
( 1 ) . خواب از من ربوده شده و شكيبايى من پايان يافته . من در خانهء دوستان اسيرم . از « تيهرت » به غربت افتادهام . تلخى قضا و قدر ، مرا به خانهء منحوس « تنس » سپرده است كه هر ورشكستهء زندگى بدانجا رو مىآورد . . .