كانّ دموع العين لمّا تحلّلت * مخارم بيضا من تمنّى جمالها « 1 »
مىگويد : « تمنّى » سرزمينى است كه چون از سرپيچ « هرشى » به سوى مدينه روان شوى از ميان « تمنّى » مىگذرى كه كوههايى به نام « بيض » در آنجا هست .
تمير
[ ت م ] ( كوچك نماى تمر ) : نام ديهى در يمامه از ديههاى تمر [ ت م ] است .
تميتمندان
[ ت م ت م ] ( با دال بىنقطه ) : شهرى در مكران است و كوهى نزديك آن مىباشد كه در آن نشادر سازند .
اين را يكى از مردم آنجا براى من گفت .
تمى
[ ت م ى ى ] ( با تشديد ياء ) : نام خورهاى در پايين مصر است كه بدان خورهء « تتا » و « تمّى » گويند و هر دو يك خوره باشند [ 875 ] .
هامش
( 1 ) . گويى اشكهاى سرازير شده چون تپهاى « بيض » در سرزمين « تمنى » باشد . ن . ك چ ع 3 : 147 : 15 .