تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 755

مساهمون:

ص٧٥٥
احمد پسر محمد همدانى [ ابن فقيه ] از خالد پسر عمير پسر عبد حباب مسلمى آورده گفت : با مسلمه پسر عبد الملك در جنگ قسطنطينيه بوديم . روزى يكى از روميان به سوى ما آمده هماورد خواست . من به سوى او رفتم . پس او را سوارى بىمانند ديدم و همهء روز را با هم درآويختيم و هيچكدام پيروز نشديم . پس به كشتى گرفتن رضايت داديم . بعد از كوشش او مرا بر زمين زد و روى سينهء من نشست تا سر مرا ببرد . افسار چارپايش را به گردن خود انداخته بود و بدين سان [ 870 ] من مىكوشيدم كه خود را از زير تن او رها سازم و او مىكوشيد كه سر مرا ببرد . در اين ميان چارپاى او جفتگى زد و افسار كشيده شده او را از سينهء من كنار زد و من برخاسته بر سينهء او نشستم ولى او را نكشتم بلكه اسير كرده به نزد مسلمه بردم . مسلمه از او چيزى پرسيد و او هيچ پاسخ نگفت . وى مردى تنومند بود . مسلمه خواست او را به نزد هشام كه در حران بود بفرستد . من گفتم پس حق من چه شد ؟ او گفت تو شايسته‌ترين مردم به اين اسير هستى و او را با من فرستاد . من در راه با او سخن گفتم و او هيچ نمىگفت تا به جايگاهى از ديار « مضر » رسيديم كه « جريش » و « تل بحرا » خوانده مىشد . او پرسيد به اين جايگاه چه مىگويند ؟ من گفتم : اينجا جريش و آنجا تل بحرا است . آنگاه او چنين سرود :
ثوى بين الجريش و تلّ بحرى * فوارس من نمارة غير ميل
فلا جزعون ان ضراء نابت * و لا فرحون بالخير القليل « 1 »
من ديدم او از فصيحترين مردم است . آنگاه خموش شد و هر چه مىپرسيديم پاسخ نمىگفت تا به « رها » رسيديم . در آنجا گفت بگذاريد تا در كليسا نماز بگزارم . ما گفتيم بگزار . پس او نماز گزارد و چون به حران رفتيم گفت : اينجا نخستين شهر است كه پس از بابل ساخته شده است بگذاريد من در اينجا حمامى بروم و نماز بگزارم . ما او را آزاد گذاشتيم و او را به بزرگى بشكه و به سفيدى نقره ديديم . من او را به نزد هشام بردم و داستانش را ياد كردم . هشام پرسيد تو كيستى ؟ گفت من مردى از « اياد » هستم كه به بنى حذافه پيوسته‌ام . هشام گفت : تو زيبا اندام و فصيح هستى ، مسلمان شو تا خونت ريخته نشود . او پاسخ داد من در كشور روم فرزندانى دارم . هشام گفت : ما ايشان را آزاد مىكنيم و حقوق مكفّى مىدهيم . او گفت من از دين خود باز نمىگردم . پس هشام و او گفتگوى بسيار كردند و او از مسلمان شدن سرپيچى كرد . پس هشام به من دستور داد گردنش را بزن ! و من زدم . به تل محرى منسوب است : ايوب پسر سليمان اسدى سلمى . او از عطاء پسر ابو رباح فتوايش را در مسئلهء زير پرسيد : اگر مردى نام زنى را بشنود و گويد هر وقت با او ازدواج كردم مطلقه باشد چگونه خواهد بود ؟ او پاسخ داد براى كسى كه شوهر نشده است طلاقى نيست و براى كسى كه مالك برده نيست آزاد كردن معنى ندارد . عبد الملك پسر واقد حرانى از اين مرد حكايت دارد .

تل مخالى

[ ت ل ل م لا ] ( جمع مخلات به معنى توبرهء اسب ) : نام جايگاهى به خوزستان است .

تلمسان

[ ت ل ] ( با سين بىنقطه و برخى آن را « تنمسان » با نون [ 871 ] به جاى لام گفته‌اند ) : جايگاهى در مغرب است . « 2 » و آن دو نام دو شهر همسايه‌اند كه بارو دارند و ميانشان يك تير پرتاب راه است . يكى كهن و ديگرى نوساز است . نوساز را خاندان ملثّمون ( پادشاهان مغرب ) بنيان نهاده‌اند و نام آن « تافرزت » است كه سپاهيان و ياران سلطان و
هامش
( 1 ) . ميان « جريش » و « تل بحرى » سواران جنگيدند . ايشان نه از درد خسته مىشدند و نه به اندك قانع بودند . ( 2 ) . ابو عبد اللّه محمد بن منصور مشهور به ابن هدبه م 735 و ابن اصغر ابو عثمان سعيد بن عبس ساكن طليطلة م 460 هر يك كتابى دربارهء شهر « تلمسان » نوشته‌اند ( كشف الظنون ج 1 ص 289 ) .