پيوسته و ساختمانهاى بسيار گذشت كه مردم آن آتشپرست به مذهب مغان ، و زنديقان به مذهب مانى « 1 » بودند . و پس از آن روزها به پايتخت پادشاه رسيد كه مىگويد : شهرى بارودار ، بزرگ و در پيرامون آن روستاهاى آباد و ديههاى پيوسته بود و دوازده دروازهء آهنين بسيار بزرگ داشت . او مىگويد : آنجا پرجمعيت بود و بازارهاى پر از بازرگانان داشت و بيشتر مردمشان از همان زنديقان بودند . او مىگويد : پس از آن تا كشور چين سيصد فرسنگ راه است و به گمانم بيش از آن باشد .
او مىگويد : كشور تركان در دست راست كشور تغزغز مىباشد و در اين فاصله كسى نيست و دست چپ تغزغز ، كيماك و پيش روى آن كشور چين است . او گويد : پيش از رسيدن به پايتخت ، چادر زرين پادشاه را ديدم و در كنار قصر او نهصد مرد بودند . در ميان مردم خاور زمين معروف است كه تركان سنگى دارند كه هر وقت بخواهند با آن باران و برف مىبارد .
احمد پسر محمد همدانى از ابو العباس عيسى پسر محمد مروزى آرد كه گفت : ما هميشه از تركان فرارود و جز ايشان از خورههاى هممرز تركستان و كافران غزى و تغزغزى و خزلجى مىشنويم . ايشان پادشاهى دارند و مردمى سنگدل مىباشند و بر دشمن بىرحم و ستمگر هستند . ايشان مىگويند كه برخى تركان ، باران را به خواست خود مىبارانند و هرگاه بخواهند برف و تگرگ مىآورند و برخى از ما اين سخن را مىپذيرفتيم و بعضى انكار مىنموديم تا آن كه من داود پسر منصور پسر ابو على بادغيسى را ديدم كه مردى درستكار بود و والى خراسان شد و به نيكوئى شهرت يافت و شاهزادهء ترك غزّى مدتى با او بود كه او را « بالقيق پسر حيّويه » مىگفتند . پس به او گفت : از تركان شنيدهايم كه ايشان باران و برف را به خواست خود مىبارانند تو در اين باره چه نظرى دارى ؟ او در پاسخى گفت [ 841 ] : تركان نزد خدا پستتر از آنند كه توانايى چنين كارى را داشته باشند اما آنچه تو شنيدهاى داستانى دارد كه برايت خواهم گفت : برخى نياكان من با پدرش ناسازگار شده او را از خود دور كرد . وى يارانى از موالى ماجراجوى خود گرد آورده به خاور كشور خويش رفت و در آنجا به غارت مردم خويش پرداخت در آنجا به شهرى رسيد كه مردم مىگفتند به پشت كوه راهى نيست زيرا كه خورشيد در آنجا در حالتى كه نزديك به زمين است برمىآيد و هر چه را در آنجا هست مىسوزاند . او پرسيد : مگر مردم يا حيوانات درنده در آنجا نيستند ؟ پاسخ دادند : آرى . وى گفت : پس آنها چگونه در آنجا زيست مىكنند ؟ گفتند : مردم آنجا سردابهايى زير زمين كنده و به هنگام طلوع خورشيد در آن پنهان مىشوند تا خورشيد به آن سوى كوه برود پس از زيرزمينها بيرون مىآيند . حيوانات نيز براى نگاهدارى خود از آفتاب هر يك سنگى به دهان خويش گيرند و چون سر به سوى آسمان بلند كنند ابرها از اطراف فرارسند و آسمان را بپوشانند . او مىگفت : نياى من بدان سو شتافت و ديد آنچه شنيده است درست است . پس خود و ياران ، درندگان آنجا را گرفته و سنگها را شناخته مقدارى از آن را كه توانستند با خود به اين سوى كوه آوردند و اين سنگها تاكنون نزد ايشان هست و هرگاه بخواهند اندكى از آن سنگها را به سوى آسمان
هامش
( 1 ) . پايهء مذهب مانى بر ثنويت باستانى ، هند و ايرانى است . مانويان به دو جهان نور و تاريكى باور داشتند كه هر دو متافيزيك و جاويدانند و در اثر تصادم ناخواسته ميان آن دو ، جهانى سوم آميخته و فيزيكى پديد آمد . و كاملترين موجودات اين جهان سوم ، آدمى است كه مركب از اجزاى مساوى ، نيكى و بدى است . در نقاشىهاى مانى آدمى به صورت كسى كه بر اراده سوار است و دو اسب سپيد - نيكى و سياه - بدى آن را مىكشد نشان داده مىشود ، و راننده كه نيكى و بدى در او برابر است افسار آن دو اسب را در دست دارد و مىتواند بهر سو كه بخواهد براند مانويان بدين شيوه باور خود را نشان مىدهند كه اختيار تنها در جهان فيزيك و طبيعت است در جهان متافيزيك جبر محض است و در اينجا قانون « از يكى جز يكى نيايد » حاكم است و اين همان است كه در دوران اسلام به صورت « لا يصدر من الواحد الا الواحد » در آمده و كتابها بدين نام ساخته شده است .
( ذريعه : ج : 25 ص : 5 - 7 ) . مانويان در دو قرن اول اسلام آزادى بيشتر از دورهء ساسانى بدست آورده رشد بيشترى نمودند تا در دوران مهدى و هادى كه عباسيان با تشكيل وزاتخانهاى به نام « صاحب الزنادقه » جلو ايشان را گرفتند نيز ن . ك مقالت « اشراق هند و ايرانى و نبوت اسرائيلى مجله كاوهء مونيخ ش 36 مرداد 1350 خ .