و از معاويه روايت است كه : مرزدار براى آنجا نفرستيد ، تا تركان و حبشيان به شما نپرداختند به ايشان بپردازيد .
خبر ديگر از پيامبر ( ص ) كه فرمود : تركان را تا آزارشان به شما نرسيده ميازاريد .
گويند گوسفند در تركستان كمتر از چهار قلو نزايد و گاهى پنج قلو يا شش قلو مانند سگان مىزايند . دو قلو و سه قلوى ايشان كمتر است . گوسفندانشان بزرگ و داراى دنبههاى زياد است كه بر زمين [ 839 ] كشيده مىشوند .
گستردهترين سرزمين ترك ، سرزمين « تغزغز » است كه مرزى به چين و تبت و خزّلج و كيماك و غزّه و جفر [ ج ف ] و بجناك و بذكش و اذكس و خفشاق و خرخيز دارد . مرز ايشان در سوى مسلمانان ، فاراب است . گويند شهرهاى به نام آنان شانزده شهر است . سرزمين تغزغز در تركستان مانند صحرا مردمى بيابانگرد ، كوچگر و چادرنشين دارد ولى « بذكشيان » شهرها و ديهها دارند .
هشام بن عبد الملك براى پادشاه ترك نامه نوشت و او را به اسلام خواند . پيكى كه نامه را برد مىگويد : وقتى بر او درآمدم زينى براى خود مىساخت . پس به ترجمان گفت : او كيست ؟ مترجم در جواب گفت : او پيك پادشاه عرب است .
ملك ترك گفت : غلامم را بياوريد ، پس دستور داد كه مرا به سفرهاى پرگوشت و كم نان بردند و سپس بازگردانيدند و پرسيد : چه مىخواهى ؟ من با گرمى و تعارف گفتم : آقاى من خيرخواه تو است و ترا گمراه مىداند و از تو مىخواهد كه به اسلام درآيى . پرسيد : اسلام چيست ؟ من برايش شرايط آن را بازگو كردم ، واجب و حرام و پرستشهاى اندامى آن را برايش ياد كردم . پس چند روزى از من دورماند تا روزى با ده تن سوار شد كه هر يك پرچمى داشتند و دستور داد مرا با خود ببردند تا به تپهاى بالا رفت كه دور آن مرداب بود . پس چون خورشيد برآمد به يكى از آن ده تن دستور داد تا پرچم خود را بازكند و بجنباند . پس ده هزار سوار مسلح پديدآمدند كه هر يك فرياد مىزدند : جاه ! جاه ! تا همگى پاى تپه جمع شدند و سردار ايشان بالا آمد و پادشاه را پرستش نمود . پس شاه به تك تك آن ده تن چنين دستور داد كه پرچم بگسترند و آن را بجنبانند . پس چون چنين مىكرد ده هزار سوار مىآمدند و در پاى تل مىايستادند تا آن كه ده پرچم گسترده شد و در پايين تپه صد هزار تن سلاح در بر گرد آمدند . پس به ترجمان گفت : به اين پيك بگو به اربابش بگويد اين صد هزار تن ، حجّام و كفشدوز و درزيگر نيستند ، اگر مسلمان شوند با اين شرايطى كه تو براى اسلام گفتى از كجا بخورند ؟ !
يكى از پادشاهان ترك ، كيماك است كه كمتر از دو هزار نفر دارد كه باديه نشيناند و با كشاورزى روزگار مىگذرانند .
چون پسرى براى ايشان زائيده شود او را بزرگ مىكنند و تربيت مىنمايند تا بالغ شود . سپس تير و كمانى به دستش مىدهند و از خانه بيرونش مىرانند و به او مىگويند : راه خودگير و براى خود بكوش ! و مانند يك بيگانه به او مىنگرند .
برخى از ايشان پسران و دختران خود را مىفروشند . دختران باكرهء ايشان روسرى و روپوش ندارند و اگر كسى بخواهد ايشان را به همسرى گيرد پارچهاى بر سر او مىافكند و چون چنين كرد همسر او خواهد بود [ 840 ] و هيچكس جلوى او را نمىگيرد .
تميم پسر بحر مطّوّعى گفته است كه سرزمين ايشان سردسير است و تنها شش ماه از سال مىتوان به آنجا شد . او مىگويد با بريدى كه خاقان تغزغزى براى او فرستاد به آن كشور رفت . و مىگويد در اين سفر هر شبانه روز سه مرحله را با تندى مىپيمودم و بيست روز صحراها را كه در آنها چشمه و چمن بسيار بود و هيچ ديه و شهرى جز چادرهاى راهداران در آنجا يافت نمىشد طى نمودم . و آذوقهء بيست روز را با خود برداشته بودم . پس از آن بيست روز ديگر در روستاهاى
معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 723
مساهمون: ياقوت الحموي
ص٧٢٣