تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 720

مساهمون:

ص٧٢٠
مىشناسد ) اين را عامر پسر مالك پسر جعفر پسر كلاب ابو براء نيزه‌باز در داستانى دراز آورده است كه گويند مدتى از قبيلهء خود دور ماند و چون به « تربه » كه سرزمين او بود و در آنجا زاده شده بود بازگشت شكم را برهنه كرده به زمين آنجا ماليد و احساس راحتى نمود . پس آن جمله را به زبان آورد و از او مثل بماند . مردى از ساكنان آن دو كوه برايم گفت : « تربه » نام آبى است در باختر كوه سلمى .

ترج

[ ت ] : ( با جيم نقطه‌دار ) . نام كوهى است در حجاز كه شير بسيار دارد . ابو اسامهء هذلى چنين مىسرايد :
الا يا بؤس للدّهر الشّعوب * لقد اعيى على الصّنع الطّبيب
يحطّ الصّخر من اركان ترج * و ينشعب المحبّ من الحبيب « 1 »
و اين مىرساند كه « ترج » نام كوهى است . برخى گفته‌اند از « ترج » و « بيشه » دو ده نزديك به هم نزديك مكه و يمن در دره‌اى است . اوس بن مدرك چنين سروده است :
تحدّث من لا قيت انّك قاتلى * قراقر اعلى بطن امّك اعلم
تبالة و العرضان ترج و بيشة * و قومى تيم اللّات و الاسم خثعم « 2 »
خواهر حاجزازدى در رثاى او چنين سروده است :
أ حيّ حاجز ام ليس حىّ * فيسلك بين خندف و البهيم
و يشرب شربة من ماء ترج * فيصدر مشية السّبع الكليم « 3 »
نيز گويند : « ترج » دره‌اى در كنار « تباله » در راه يمن است . در آنجا بود كه بشر پسر ابى حازم شاعر در جنگى كه رخ داد زخمى شد . نعيم پسر عبد مناف پسر رياح باهلى كه دربارهء او مىگفتند « جرىتر از راهپيمايان ترج است » به او تير انداخت . وى در رده در سرزمين قيس درگذشت و همانجا به خاك سپرده شد و مىتواند مثل « اجرأ من الماشى بترج الاسد » ( - شجاعتر از راهپيمايى در ترج الاسد ) به سبب فزونى شير در آنجا باشد .
و ما من مخدر من اسد ترج * ينازلهم لنابيه قبيب « 4 »
گويند « قبّ الاسد قبيبا » يعى شير دندان قروچه كرد . روز ترج يكى از روزهاى تاريخى عرب است [ 836 ] كه در آن لقيط پسر زراره به دست كميت پسر حنظله اسير شد آنگاه كميت چنين سرود :
و امكننى لسانى من لقيط * فراح القوم فى حلق الحديد « 5 »

ترجله

[ ت ج ل ل ] : ديهى مشهور ميان اربل و موصل از كارگزارى موصل است . در آنجا جنگى ميان سپاهيان زين الدين مسعود پسر مودود پسر زنگى پسر آق سنقر و سپاهيان يوسف پسر على كوچك فرمانرواى اربل به سال 508 رخ داد و يوسف در آن جنگ پيروز شد . در ترجلّه چشمهء آبى گوگردى وجود دارد .
هامش
( 1 ) . بدا بر روزگار كه كار پزشك را دشوار مىكند ، سنگها را از كوههاى « ترج » فرو مىريزد ، عاشق را از معشوق جدا مىكند . ( 2 ) . برايم گفته‌اند كه تو كشندهء منى . . . « تباله » « عرضان » « ترج » « بيشه » قبيلهء من « تيم » و « لات » و نام من خثعم است . ( 3 ) . آيا « حاجز » زنده است يا زنده نيست تا ميان قبيلهء « خندف » و « بهيم » برود و از آب « ترج » بياشامد . . . . » ( 4 ) . هيچ گذركننده‌اى بر شيران « ترج » نيست كه قبيب ( دندان قروچهء ) شيران را نديده باشد . ( 5 ) . من بر لقيط چيره شدم و گروه او را به زنجير آهن كشيدم .