لقد مات بالبيضاء من جانب الحمى * فتى كان زينا للمواكب و الشّرب
تظلّ بنات العمّ و الخال عنده * صوادى لا يروين بالبارد العذب
يهلن عليه بالاكفّ من الثّرى * و ما من قلى يحثى عليه من التّرب « 1 »
بيضان
[ ب ] ( با نون در پايان ) . كوهى از آن بنى سليم در حجاز است . معن پسر اوس مزنى دربارهء بنى شريد از سليم چنين مىسرايد :
و ليلى حبيب فى بغيض مجانب * فلا انت نائيه و لا انت نائله
فدع عنك ليلى قد تولّت بنفعها * و من اين معروف لمن انت قائله
لآل الشّريد اذا صابوا لقاحنا * ببيضان و المعروف يحمد فاعله « 2 »
در شعر هذيل « بيضان الزروب » آمده است . من نمىدانم آيا همين را مىخواهد يا جز آن را . ابو سهم هذلى چنين سرود :
فلست بمقسم لوددت انّى * غداتئذ ببيضان الزّروب
اسوق ظعائنا فى كلّ فجّ * يبذّ مآبه الاجد الجنوب « 3 »
بيضتان
[ ب ض ] تثنيهء بيضه است . نام جايگاهى ميان شام و مكه در كنار راه است . اخطل چنين مىسرايد :
فهو بها سيّىء ظنّا و ليس له * بالبيضتين و لا بالغيض مدّخر « 4 »
در كتاب نصر از ابو عمر آرد : « بيضتان » به فتح باء نام جايگاهى در بالاى « زباله » است و از كسى ديگر آرد : بيضتان با كسر باء جايى پيرامون بحرين در خشكى است . فرزدق چنين مىسرايد : [ 795 ]
أعيذكما اللّه الّذى انتما له * الم تسمعا بالبيضتين المناديا « 5 »
بيض
[ ب ] « ذوبيض » زمينى است ميان « جبله » و « طخفه » . سكّرى گويد : « ذو بيض » جوّى است در پايين دهناء . جوّ به هر جاى پست و پايين گويند . جرير چنين سرايد :
و لقد يرينك و القناة قويمة * و الدّهر يصرف للفتى اطوارا
ازمان اهلك فى الجميع تربّعوا * ذاالبيض ثمّ تصيّفوا دوّارا « 6 »
بيض
[ ب ] نيز از ديار بنى كنانه در حجاز است . بدليل پسر عبد منات خزاعى خطاب به بنى كنانه چنين مىسرايد :
و نحن منعنا بين بيض و عتود * الى خيف رضوى من مجرّ القبائل
و نحن صبحنا بالتّلاعة داركم * باسيافنا يسبقن لوم العواذل « 7 »
هامش
( 1 ) . جوانى در « بيضاى حما » درگذشت كه آرايش گردشگاهها و انجمنها بود . دختران عمو و خاله تشنهء او ماندند . با دست خود زير خاك پنهانش كردند هر چند كسى دانهء پخته را زير خاك نكند .
( 2 ) . ليلى محبوبى كينهورز و دو روى است ، او خودخواه است ، نه به او مىرسى و نه او را فراموش مىكنى . پيوند با كسى كه در دسترس نيست چگونه است ؟ ليلى را براى آل شريد فرو گذار كه كشتهء ما را در « بيضان » درو كردند ، نيكى را بايد ستود .
( 3 ) . بىسوگند دلم مىخواهد فردا در « بيضان الزروب » باشم و كاروان را در كوه و دره ساربانى كنم .
( 4 ) . « به او بدبين است كه نه در « بيضتان » و نه در « غيض » پساندازى ندارد » . اين شعر در چ ع ، ج 3 ، ص 828 ، س 18 نيز براى « غيض » به گواه آمده است .
( 5 ) . پناه شما بر خدا باد كه از آن او هستيد . آيا صداى منادى را در « بيضتان » نشنيديد ؟ اين شعر با يك بيت پيش از آن چند سطر پايينتر براى « بيضة » به گوه آورده شده است .
( 6 ) . چه بسا باز هم تو را ببينند . روزگار دگرگونيها دارد . خانوادهء تو در بهار در « ذو البيض » و در تابستان در « دوار » اند . اين شعر در چ ع ، ج 2 ، ص 613 ، س 7 براى « دوار » به گواه آمده است .
( 7 ) . « در ميان « بيض » و « عتود » و « خيف رضوا » ما از يورش قبيلهها جلوگيرى كرديم . ما در « تلاعه » به خانهء شما رسيديم » . نخستين شعر از اين دو بيت -