بيضا :
نيز چشمهء آبى است نزديك « بوماريه » ميان موصل و « تلّ يعفر » .
بيضا
[ ب ] نيز بيضاى بصره است كه « مخيّس » « 1 » است . جحدر محزرى دزد ( راهزن ) كه در آنجا زندانى شده بود چنين مىسرايد :
اقول للصّحب فى البيضاء دونكم * محلّة سوّدت بيضاء اقطارى
مأوى الفتوّة للانذال مذ خلقت * عند الكرام محلّ الذّلّ و العارى
كانّ ساكنها من قعرها ابدا * لدى الخروج كمنتاش من النّار « 2 »
بيضا :
نيز نام چهار ديه در مصر است .
بيضا :
در خورهء خاورى است ، بيضا : منية الحرون نزديك « محلّه » از خورهء جزيرهء « قوسنيّا » .
بيضا :
ديهى در خورهء حوف رمسيس ميان مصر [ قاهره كنونى ] و اسكندريه در باختر نيل است .
بيضا :
نيز ديهى در پيرامون اسكندريه است .
بيضا :
نيز شهرى است در كشور خزر پشت دربند باب الابواب . بحترى در ستايش كنداجيق خزرى چنين مىسرايد :
ان يرم اسحاق بن كنداجيق فى * ارض فكلّ الصيد فى جوف القرا
قد البس التّاج المعاور لبسه * فى الحالتين مملّكا و مؤمّرا
لم تنكر الخزرات الف ذؤابة * يحتلّ فى الخزر الذّوائب و الذّوى
شرف تزيّد بالعراق الى الّذى * عهدوه بالبيضاء او ببلنجرا « 3 »
و در روايتى « خمليج » به جاى « بيضا » ديده مىشود . « 4 »
بيضا
[ ب ] نيز آبى است از آن بنى عقيل كه به بنى معاويه پسر [ 794 ] عقيل رسيد كه « منتفق » نام دارد . عامر پسر عقيل نيز با ايشان شريك است . حاجب پسر ذبيان مازنى در عزاى برادرش معاويه در بيضا چنين سرود :
تطاول بالبيضاء ليلى فلم انم * و قد نام قسّاها و صاح دجاجها
معاوى كم من حاجة قد تركتها * سلوبا و قد كانت قريبا نتاجها « 5 »
شاعر در شعر بالا به جاى بچگان سقط شده « سلوب » به كار برده است .
بيضاء
[ ب ] نيز زمينى پرآب و نخل ميان « ثاج » و « بحرين » است .
بيضا
[ ب ] نيز چند ديه در رمله از « قطيف » است كه نخلستان دارد .
بيضا
[ ب ] نيز جايگاهى نزديك حماى ربذه است . شاعرى چنين مىسرايد :
هامش
( 1 ) . مخيس - زندان . زندانى كه على ( ع ) در عراق ساخت ( منتهى الارب ) - ريشهء خ ى س ) .
( 2 ) . به ياران بيضا مىگويم : بپاييد جايگاهى را كه روزگار ما را سياه كرده است و از ديدگاه پاكان ، جايگاه سرافكندگان است . ساكنانش هميشه در قعر آنند .
دشوارى بيرون آمدن از آن همانند بيرون شدن از جهنم است .
( 3 ) . هرگاه اسحاق بن كنداجيق در جايى به تيراندازى پردازد ، همهء كار را تمام كرده است . افسر براى او در دو حالت اميرى و شاهى برازنده است . . .
سرفرازى او در عراق بر آنچه از وى در « بيضا » و بلنجر شناخته شده بود افزون گشت . چ ع 1 : 730 : 14 ؛ چ ع 2 : 471 : 7 .
( 4 ) . ياقوت اين شعر را به روايت ديگر با تبديل واژهء « بيضا » به خليج در چ ع ، ج 2 ، ص 471 : 7 براى خمليخ و در چ ع ، ج 1 ، ص 730 براى بلنجر به گواه آورده است .
( 5 ) . شب من در « بيضا » به درازا كشيد ، ساربانان و مرغان خفتند و من نخوابيدم . اى معاويه ! چه بسيار شتران آبستن پا به ماه كه بچگان خود را سقط كردند .