بيشك
« 1 » [ ش ] : ( با شين نقطهدار و كاف ) . مركز خورهء « رخّ » از بخشهاى نيشابور است . بازار دارد ولى منبر « 2 » ندارد .
اين گفتهء بيهقى است . بدان نسبت دارد ابو منصور عبد الرحمن پسر محمد بيشكى . مردى رياست پيشه ثروتمند باشكوه بود . ابو نصر اسماعيل پسر حمّاد جوهرى لغتشناس نگارندهء « صحاح » در نيشابور شريك او بود .
بيشة
[ ش ] ديهى زرخيز در درهاى پرجمعيت در يمن است . قاسم پسر معن هذلى گويد : بئشه و زئنه با صداى همزه نام دو جايگاه است . عقيل گويد : همهء بنى خفاجه در بئشه و زئنه فراهماند ، اينها دو درّهاند . بئشه از يمن به زير آيد ، و زئنه از بلنديهاى تهامه فرود آيد . ميان بئشه و تباله بيست و چهار ميل است به سوى يمن . از ابو زياد نقل است كه بهترين ديار بنى سلول بئشه است و آن درّهاى است كه آب آن از حجاز طائف به نجد آيد تا به ديار عقيل مىريزد . در بئشه قبيلهاى چند از خثعم و هلال و سواءه پسر عامر پسر صعصعه و سلول و عقيل و ضباب و قريش كه بنى هاشماند مىزيستند . « معمل » از آن ايشان است كه در جاى خود ياد خواهد شد . ( ان شاء اللّه تعالى )
بئشه دگر نيز از كارگزارى مكه پنج مرحلگى آن در سمت يمن است و در آن نخلستانهاى خشكيده بسيار است . به درهء بئشه نيز جايى پر درخت است كه شير بسيار دارد . سمهرى چنين مىسرايد :
و انبئت ليلى بالغريّين سلّمت * علىّ و دونى طخفة و رجامها
فانّ الّتى اهدت علىّ نأى دارها * سلاما لمردود عليها سلامها
عديد الحصى و الاثل من بطن بيشة * و طرفائها ما دام فيها حمامها « 3 »
بيضاء
« 4 » [ ب ] به معنى سپيد ضد سياه . نام چند جايگاه است :
يكى ، شهرى معروف در فارس است . حمزه گويد نام اين شهر در روزگار پارسيان « دراسفيد » بود كه به زبان تازى گردانيده شد . استخرى گويد : بيضاء بزرگترين شهر خورهء استخر است . و از آنش بدين نام خوانند كه سپيدى دژ آن از دور پيدا « 5 » مىباشد . به هنگام گشودن استخر ، بيضا پادگان سپاه مسلمانان بود : نام آن [ 792 ] به فارسى « نسايك » است . شهرى پرساختمان و حاصلخيز نزديك به بزرگى استخر و خانههايش از گل است . مردم شيراز خواروبار از آنجا دارند كه هشت فرسنگ از آن دور است . گروهى بدانجا نسبت دارند :
1 - قاضى ابو الحسن محمد پسر قاضى ابو عبد اللّه محمد پسر عبد اللّه پسر احمد پسر محمد بيضاوى فقيه شافعى داماد ابو طيّب طبرى ( شوهر دخترش ) بود . دادرس كرخ بغداد شد . حافظ ابو بكر خطيب از وى روايت دارد در 468 درگذشت زاد روزش نيز در شعبان 392 بود .
2 - ابو بكر محمد پسر احمد پسر عبد اللّه پسر اسحاق مقرى ( آخوند ) يكى از قاريان فارس بود . از ابو الشيخ حافظ و از ابو بكر جعابى و از عبد اللّه پسر محمد قتّات برشنود درستكار بود و در 393 درگذشت .
هامش
( 1 ) . لسترنج ، ص 381 .
( 2 ) . براى منبر و فرق شهر منبردار و بىمنبر نگاه كنيد به پانوشت ج 1 ، ص 216 ، س 12 .
( 3 ) . در « غريين » شنيدم كه ليلى به هنگامى كه « طخفه » و « رجام » ما را از هم جدا كرده بود براى من درود فرستاده است . سلام دورادور براى مردى در « بيشه » به صاحبش برگشت داده مىشود .
( 4 ) . لسترنج : 300 .
( 5 ) . در حدود العالم گويد : [ « پيدا » شهركى است آبادان . . . حلاج از اين شهر بود ] پس بيضا معرب پيدا است . ن . ك . احسن التقاسيم مقدسى ترجمهء منزوى :
643 .