تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 678

مساهمون:

ص٦٧٨
به « فلج » مىريزد . كسانى كه به يمامه روند از آن مىگذرند . منازل أياد در آن روزگار در پيرامون عراق بود . فليج و « سنام » در ميان عراق و يمامه است از اين رو ابو دؤاد گفته است : « و فليج من دونا و سنام » [ فليج و سپس سنام است ] .

بيسان

ديگر ، نيز ديهى از موصل است كه كشتزارى گسترده دارد .

بيسان

ديگر ، ديهى از مرو شاهجان است . در ميان بصره و واسط نيز خوره‌اى بزرگ پرنخل و ديه است كه بدان « ميسان » گويند كه در حرف ميم ياد خواهد شد . ( ان شاء اللّه تعالى )

بيست

[ ب ى ] ( با سين بىنقطه و تاى دو نقطه ) . نام شهرى در بخشهاى « برقه » است . سلفى گويد : ابو عطيّه عطاء اللّه پسر قائد پسر حسن پسر عمر پسر سعيد تميمى بيستى مرزنشين از ابو داود مفرّج پسر موسى تميمى [ 790 ] در بيست از سرزمين « برقه » كه زادگاه حاتم طايى است شعرى از حاتم را برايم خواند . كه او شعرها از برمىداشت گفت : از ابو الفتح فارس پسر عبد العزيز پسر احمد بيستى مالكى از حسّان پسر علوان بيستى شنيدم گفت : با گروهى از پسر عموهايم در مسجد بيست منتظر نماز بوديم ، عربى به مسجد درآمده رو به قبله تكبير كرده گفت : [
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ
. قاعد على الرّصد مثل الأسد لا يفوته احد اللّه اكبر ] « 1 » پس به ركوع و سجود شد و به پا خاست و دوباره همان را برخواند . من گفتم اى برادر تازى ! اين كه برخواندى قرآن نبود و اين نماز تو را خداوند نخواهد پذيرفت . آن عرب گفت : مگر همچون تو پستى باشد ! من به خانهء او بيايم و كرنش كنم و مرا نوميد براند ؟ و نمازم نپذيرد ! نه إن شاء اللّه ! نه إن شاء اللّه ، سپس برخاست و برفت !

بيستى

ابو سعد گويد : بگمانم ديهى از رى بود . بدان نسبت دارد : ابو عبد اللّه احمد پسر مدرك بيستى . او از عطّاف پسر قيس زاهد روايت دارد .

بيس

[ ب ] بخشى در « سرقسطة » از سرزمين اندلس است .

بيسكند

[ ك ] شهرى در پشت چاچ از بخشهاى تركستان باشد كه پايگاه تركان است .

بيش

[ ب ] ( با شين نقطه‌دار ) . از مخلافهاى يمن است كه چند كان در آنجا است . دره‌اى است و در آن شهرى است ، كه آن را « ابو تراب » خوانند ، زيرا وزشگاه باد و گرد و خاك است . از آن اشراف خاندان بنى سليمان حسنى است . ربيعهء يمنى در ستايش صليحى چنين مىسرايد :
قرنت الى الوقائع يوم بيش * فكان اجلّها يوم السّباق « 2 »

بيش

[ ب ] : از شهرهاى يمن نزديك دهلك است كه در شعر « ابو دهبل » ياد مىشود :
اسلمى امّ دهبل قبل هجر * و تقضّى من الزّمان و دهر
و اذكرى كرّى المطىّ اليكم * بعد ما قد توجّهت نحو مصر
لا تخالى انّى نسيتك لمّا * حال بيش و من به خلف ظهرى
ان تكونى انت المقدّم قبلى * واضع مثوى عند قبرك قبرى « 3 »
اين شعر نشان مىدهد كه « بيش » جايى ميان مكه و مصر است يا آنكه [ 791 ] بانوى ياد شده در يمن بوده است .
هامش
( 1 ) . معنى اين عبارت كه بجاى سورهء توحيد ساخته چنين است : « بگو خدا يكى است . مثل شير بر رصد ( كمين‌گاه ) نشسته و هيچكس از چشمانش در نمىرود » . ( 2 ) . روز « بيش » را با پيشامدهاى ديگر سنجيد و در مسابقه برنده شد . ( 3 ) . زنده باد ام دهبل ، پيش و پس از جدايى . به ياد آر هنگامى كه به مصر مىرفتم سر چارپا را به سوى شما گردانيدم . گمان مبر كه « بيش » را پشت سر نهاده شما را فراموش كردم . اگر پيش از من به روى گور خودم را نزد تو خواهم نهاد .