تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 676

مساهمون:

ص٦٧٦
پيروز كوه ديگر نيز دژى [ 787 ] نزديك دنباوند از كارگزارى رى مشرف بر ديهى است كه آن را « ويمه » خوانند . من آن را به سال 617 نيمه ويران ديدم و برابر آن در دشت ، « سمنان » است .

بيره

[ ر ] : نام چند جايگاه است . يكى شهرى است نزديك سميساط ، ميان « حلب » و مرز روم . دژى استوار است كه روستايى گسترده دارد . امروز در دست ملك زاهر مجير الدين ابو سليمان داود پسر ملك ناصر يوسف بن ايوب است كه برادرش ملك ظاهر غازى آن را به دو اقطاع داد و تاكنون در دست اوست .

بيره

؛ نيز ميان بيت المقدس و نابلس است كه ملك ناصر هنگامى كه آن را از فرنگان بستد ويرانش كرد و من آن را ديده‌ام .

بيره

، نام چند جاى ديگر نيز هست . و چون الف « البيره » كه در اندلس است از ريشهء واژه است آن را در حرف الف نوشتم .

بيره

[ ب ر ] حميدى آن را چنين ضبط كرده گويد : شهركى نزديك كرانهء دريا در اندلس است . بندرى در ميان « مرسيه » و « مريّه » دارد كه لنگرگاه كشتيها است . ولى سعد الخير مىگويد : حميدى تنها گفته است شهرى در اندلس است و چيزى بر آن نيفزوده است . ابن فقيه گويد : بيره جزيره‌اى است كه دوازده شهر دارد يك مسلمان آن را بگشود كه امروز او را سودان بن يوسف گويند . اين جزيره مدتها است كه در دست مسلمانان است . مردمش بر روم مىتازند و روميان نيز بر ايشان مىتازند . راه قيروان از آنجا است ، او چنين گفته است ليكن من از اين جزيره جز در اينجا نامى نديده‌ام . ابن فقيه در حدود 340 مىزيست .

بيرين :

ديهى از حمص است . دادرس عبد الصمد پسر سعيد حمصى در « تاريخ حمص » « 1 » گويد : نعمان پسر بشير انصارى زبيرى بود . او از سليمان پسر عبد الحميد بهرانى نقل آرد كه چون به روزگار ابن زبير صلح شد ابن زبير از حمص بگريخت پس خالد پسر خلّى و مشتى از جوانان كلاعى در پى او شدند تا به « حربنفسا » رسيده پرسيدند : اينجا كدام ديه است ؟ گفتند : « حربنفسا » گفت : به معنى جنگ خانگى با خودى است . سپس برفت تا به « بيرين » رسيده ، پرسيد اين ديه كدام است ؟ گفتند : « بيرين » خوانده مىشود ! گفت : « برنا - نابود شديم » . پس خالد پسر خلىّ او را در همانجا به سال 65 بكشت .

بيزان :

نام ملّتى « 2 » از فرنگان است كه سرزمين ايشان در روم به همين نام شناخته مىشود [ 788 ] بازرگانان ثروتمند ايشان « 3 » را در شام فراوان مىيابيم .

بيزع

[ ب ز ] ديهى در ميان « دير العاقول » و « جبّل » است كه ابو طيّب متنبى در آنجا كشته شد . من اين را به خامه ابو بكر محمد پسر هاشم خالدى شاعر ديده‌ام .

بيسان

[ ب ] ( با سين بىنقطه و نون ) . شهرى در اردن ، در غور شام ميان حوران و فلسطين است . گويند زبان زمين است ، چشمهء « فلوس » كه پندارند از بهشت سرچشمه گرفته در آنجا است و اندكى نمكين است . نامش در حديث « جسّاسه » ديده مىشود . من حديث جسّاسه را به درازا در واژهء « طيبه » نوشتم . به داشتن نخل بسيار معروف است ولى من بارها آن را ديدم
هامش
( 1 ) . كشف الظنون و « سير النبلاء » و زركلى ج ع ص 133 . « من نزل بحمص من الصحابة » . ( 2 ) . بيزانس ، بوزنطه نام شهر قسطنطينيه است ( مفاتيح خوارزمى . چ خديوجم ص 110 و لغتنامه دهخدا : ب بخش 2 ص 516 ) .Byzance( 3 ) . اين ضمير سوم شخص نشان مىدهد كه بر خلاف معروف ، ياقوت حموى ، خود را رومى از قوم بيزانس كه بر آسياى صغير حكومت مىكردند نمىشمرد . پس گويا از بوميان آرامى تبار سوريه و مستعمرهء روم بوده و اسير عربها شده است .