تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠

باب باء و هاء و آنچه پس از آن‌هاست

بهاباذ

[ ب ] ديهى از كرمان است . در اينجا و « كوبنان » « 1 » توتيا مىسازند و به ديگر شهرها برند .

بهاران

[ ب ] ديهى از اصفهان در بخش قهاب است . بزرگ است و مسجد آدينه و منبر دارد .

بهار

[ ب ] ديهى از مرو است كه آن را بهارين نيز نامند . بدان نسبت دارد : رقاد پسر ابراهيم بهارى كه در 246 درگذشت .

بهارزه

[ ب ر ز ] ( بىنقطه پيش از نقطه‌دار ) . ديهى از بلخ است . بدان نسبت دارد ابو عبد اللّه بكر پسر محمد پسر بكر پسر عطاء بهارزى از قتيبه پسر سعيد روايت دارد . در ذى حجهء 294 درگذشت .

بهاطيه

[ ب ى ] ديهى از بغداد است .

بهائم

[ ب ء ] بر وزن جمع بهيمه ( - چهارپا ) . نام دو كوه در حماضريّه است كه به گفتهء ثعلب هر دو يك رنگ دارند . ديگرى گفته است : بهائم كوههايى است كه به آبهايش منبجس گويند كه چاههايى درون دره است . راعى چنين مىسرايد :
بكى خشرم لمّا راى ذا معارك * اتى دونه و الهضب هضب البهائم « 2 »

بهجوره

[ ب ر ] ديهى از صعيد در باختر نيل دور از كرانه است و كشت نيشكر بسيار دارد .

بهداذين

[ ب ] ( دال نخست بىنقطه و دوم بانقطه ) . و معنى آن در فارسى بهترين داده باشد . نام ديهى در زوزان ، از كارگزارى نيشابور است . ابو الحسن عبدل كانى پدر ابو محمد عبد اللّه پسر محمد عبد لكانى دربارهء اين ديه چنين مىسرايد :
اشرف ببهداذين من قرية * عن شائنات العيب فى جرز
لكنّها من لؤّم سكّانها * خطّت من الذّلّ الى العزّ
[ 768 ]
ما ان ترى فيها سوى خامل * جلف دنىّ اصله كزّ
هامش
( 1 ) . متن : لوبيان ، وستنفلد آن را در ج 5 : 95 به كوبيان تصحيح نموده است . مقدسى : 462 / 483 آن را كوه بيان ، لسترنج 331 از گفتهء مستوفى آن را كوبنان آورده است . ( 2 ) . هنگامى كه خشرم جنجال را در تپه‌هاى « بهائم » ديد بگريست .