سلام مثل رائحة الخزامى « 1 » * اذا ما صابها سحرا غمام
رحلت اليك من بوشنج ارجو * بك العزّ الّذى لا يستضام « 2 »
بو الفضل دبّاغ هروى در نكوهش بوشنج و مردم آن چنين مىسرايد :
اذا سقى اللّه ارض منزلة * فلا سقى اللّه ارض بوشنج
كانّها فى اشتباك بقعتها * اخربها اللّه نطع شطرنج
قد ملئت فاخرا و فاخرة * اكرم منهم خؤولة الزّنج
كانّ اصواتهم اذا نطقوا * صوت قمد يدسّ فى فرج « 3 »
گروهى از دانشمندان به بوشنج نسبت دارند . از ايشان است : مختار پسر عبد الحميد پسر منتضى پسر محمد پسر على ، ابو الفتح اديب بوشنجى . در هرات مىزيست . پيرى دانشمند ، اديب ، خوش خط ، گردآورنده كتاب و دانش ؛ وى « تواريخ وفيات شيوخ » را گردآورد . پيش از او نيز « حاكم كتبى » اين كار را كرده بود . او از نياى مادرى خود ابو الحسن داودى برشنود و به ابو سعد اجازت داد و در « اشكيذبان » در پانزدهم رمضان 536 درگذشت .
بوصرا
[ ص ] ( با صاد بىنقطه ) . به نقل ابو سعد از ابن مردويه ديهى از بغداد است . بدان نسبت دارد ابو على حسن پسر فضل پسر سمح زعفرانى معروف به بوصرانى . او از مسلم پسر ابراهيم روايت دارد و ابو بكر محمد پسر محمد باغندى نيز از او روايت مىكند . او در آغاز جمادى دوم سال 280 درگذشت . حديثهاى او « متروك » « 4 » است .
بوص
[ ب ] اصمعى گويد : بوص كوهى در كنار « فيد » است . فضل لهبى چنين مىسرايد :
فالهاوتان فكبكب فجتاوب * فالبوص ، فالافراع من اشقاب « 5 »
بوصان
[ ب ] جايگاهى به سرزمين « حولان » در بخش صعدهء يمن است و مردم آن از بنى شرحبيل پسر [ 760 ] اصفر پسر هلال پسر هانى پسر حولان پسر عمر پسر الحاف پسر قضاعهاند .
بوصلابا
[ ص ] ديهى بر فرات نزديك كوفه است كه از بنيانگذارش صلابة پسر مالك پسر طارق پسر همام عبدى نام گرفته است .
بوصير :
نام چهار ديه در مصر است « بوصير قوريدس » ، حسن پسر ابراهيم ابن زولاق گويد : مروان پسر محمد پسر مروان پسر حكم كه پادشاهى بنى اميّه به وى پايان يافت و به « حمار » و « جعدى » معروف است ، هفت روز مانده از ذى حجه سال 132 در اينجا كشته شد .
ابو عمر كندى گويد : مروان در بوصير از خورهء اشمونين كشته شد . قاضى مفضّل پسر حجّاج گويد : بوصير قوريدس از
هامش
( 1 ) . خزاما گياه خيرى كه به شيرازى آن را « ارادنه » گويند ( لغتنامهء دهخدا ) .
( 2 ) . درود بر تو اى پيشواى پير از من كه كمتر درود مىفرستم . درودى خوشبوى چون خزاماى شبنم از ابر گرفته . من از « بوشنج » به اميد بزرگداشت به سوى تو آمدهام .
( 3 ) . از خدا كه شاداب كنندهء زمين است مىخواهم كه بوشنج را شاداب مگرداند كه سرزمينى آشفته همچون صفحهء شطرنج است . پر از زنان و مردانى است كه سياهان زنگبار بر ايشان شرف دارند . آواز سخن گفتن ايشان همچون صداى فرو كردن . . . در . . . است .
( 4 ) . « متروك » اصطلاحى در نزد محدثان شمرده مىشود و آن حديثى است كه راوى آن به دروغ متهم باشد و حديث مزبور جز از وى از كسى ديگر روايت نشده ، و طريق روايت نيز مخالف قواعد علم حديث باشد ( كشاف اصطلاحات الفنون ، ج 1 ، ص 169 ) .
( 5 ) . اين شعر در چ ع : 1 : 280 : 16 و 323 : 14 و 2 : 34 : 9 نيز ديده مىشود . « هاوتان » ، « كبكب » ، « جتاوب » ، « بوص » « افراع » از « اشقاب » است .