بنه
[ ب ن ن ] : نيز دژى در اندلس از كارگزارى « فرج » است كه محمد پسر عبد الرحمن پسر حكم پسر هشام آن را بازسازى نمود .
بدانجا نسبت دارد ابو جعفر بنّى كه سرايندهء اين شعر در وصف قنديل است :
و قنديل كانّ الضّوء فيه * محاسن من احبّ و قد تجلّى
اشار الى الدّجى بلسان افعى * فشمّر ذيله خوفا و ولّى « 1 »
ابو طاهر حافظ با سند خود از ابو العباس احمد ابن بنّى ابّدى نقل كند كه به حمص اندلس ، يعنى اشبيليه درآمدم ، پس گروهى از شاعران آن سامان در نشستى گرد من فرا آمده مىخواستند مرا بيازمايند ، از ميان ايشان ابو محمد عبد اللّه پسر ساده شنترينى كه برتر از ديگران بود چنين سرود [ 748 ] :
هذى البسيطة كاعب اترابها * حلل الرّبيع و حليها الازهار « 2 »
پس من چنين سرودم :
و كانّ هذا الجوّ فيها عاشق * قد شقّه التّعذيب و الاضرار
فاذا شكى فالبرق قلب خافق * و اذا بكى فدموعه الامطار
فلاجل ذلّة ذا و عزّة هذه * يبكى الغمام و يبسم النّوّار « 3 »
بنورا
[ ب ] ( با الف كوتاه ) . ديهى نزديك نعمانيه ميان بغداد و واسط است . بنا بر برخى روايتها متنبّى در آنجا كشته شد .
شريف ابو الحسن على پسر ابو منصور حسن بن طاوس علوى به من گفت : « بنورا » از بخشهاى كوفه در بخش نهر « قورا » در يك فرسنگى « سورا » است . از آنجا است شريف عبد الحميد پسر تقى علوى ، كه در تاريخ و نسب شناسى يگانه بود و به سال 597 درگذشت .
بنو عامر
[ ب م ] از مخلافهاى يمن است .
بنو مغاله
[ ب م ل ] ( با غين نقطهدار ) . از ديههاى انصار در مدينه است . زبير گويد : هرگاه در پايان شهر مدينه رو به مسجد رسول اللّه ( ص ) بايستى هر آنچه در سمت راست تو باشد ، . « بنو مغاله » است و هر آنچه در سمت ديگر باشد « حديله » است كه بنو معاويهاند .
بنو نجيد
[ ب ن ج ] مخلافى است در يمن كه كان جزع بقرانى « 4 » كه بهترين گونه از سنگ شبه است در آنجا است .
بنها
[ ب ] ( با الف كوتاه ) . ديهى در مصر است كه امروز بنها [ ت ] خوانده مىشود حسن مهلّبى « 5 » گويد : از فسطاط تا شهر بنها كه بر شاخهاى از نيل است هجده ميل باشد بهترين عسل مصر از آنجا و از آن خوره آرند كه آباد است . عباس پسر محمد دورى از يحيا پسر معين روايت ليث پسر سعد از ابن شهاب را آرد كه پيامبر ( ص ) عسل بنها را مبارك دانست .
عباس گويد : به يحيا گفتم : آيا عبد اللّه پسر صالح اين حديث را براى تو آورد ؟ پاسخ داد : آرى ، يحيا گفت : بنها ديهى در
هامش
( 1 ) . گويى قنديل به زيبايى محبوب من است كه آشكار شده است . او با زبان افعى مانندش بر تاريكى مىتازد و آن از بيم ، دم در پيچيده بگريزد .
( 2 ) . جهان چون دختران جوان با گلهاى بهارى آرايش نموده است .
( 3 ) . گويى آسمان عاشق است كه اندوهگين مىباشد . آذرخش ، تپش دل او و باران ، اشك ديدگان اويند . براى پستى اين و بلندى آن ، ابر مىگريد و ستاره مىخندد .
( 4 ) . سنگى بهادار ، سپيد و سياه كنار هم كه از آن نگين انگشترى سازند .
( 5 ) . متن : قال ابو الحسن المهلبى . تصحيح از پانوشت : 1 : 5 : پانوشت 9 و كتابنامه .