تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 645

مساهمون:

ص٦٤٥
مصر است .

بنيان

[ ب ] با اين شكل آن را در شعر اعشى به خامهء ترمذى يافتم كه از [ 749 ] دستنويس ثعلب برنوشته بود . بنيان [ ب ] نيز در شعر حطيئه چنين آمده است :
مقيم على بنيان يمنع مائه * و ماء و شيع ماء عطشان مرمل « 1 »
نام ديهى در يمامه است كه بنى سعد بن زيد پسر منات پسر تميم در آن زندگى كنند . اعشى چنين مىسرايد :
اجدّوا فلمّا خفت ان يتفرّقوا * فريقين منهم مصعب و مصوّب
طلبتهم تطوى بى البيد جرّة * شويقية النّابين و جناء ذعلب
مضبّرة حرف كانّ قتودها * تضمّنه من حمر بنيان احقب « 2 »
طفيل غنوى نيز چنين مىسرايد :
و بنيان لم تورد و قد تمّ ظمؤها * تراح الى برد الحياض و تلمع

بنيان

[ ب ] نيز روستايى است ميان فارس و اصفهان و خوزستان ، و از خوزستان به شمار آيد كه كارگزارى سردسير جز آن ندارد و همسايهء « سردن » است . « 3 »

بنيرقان

[ ب ر ] ديهى از مرو است . از آنجاست عبد اللّه پسر وليد پسر عفان بنير قانى . او از قتيبه پسر سعيد روايت دارد .

بنينور

[ ب ] ( هموزن بنى نور ) . نام دژى نامبردار و شهرى از بخشهاى مكران است .

بنيّه

[ ب ن ى ى ] هموزن كوچكنماى ابنة . بنينه [ ب ن ن ] نيز گفته شده است . نام جايى است كه در شعر حادرة ياد شده است .

بنىّ

[ ب ن ى ى ] هموزن كوچكنماى « ابن » . ابو زياد گويد : بنىّ خشك‌تر از شنزار است . جز اين جا ، هيچ شنزار را نشنيدم كه « بنىّ » بنامند . اين جايگاه در كنار شنزار عبد اللّه پسر كلاب در بخش خاورى است . از سرودهء ربيعه پسر عرو پسر نفاثة نيز برايش چنين گواه آورده است .
ذهب الشّباب و جاء شئىء آخر * و قعدت بعد ذهابه اتذكّر
و لقد جلست على بنىّ غدوة * و نظرت صادرتى و ماء الأخضر
و لقد سعيت على المكاره كلّها * و جمعت حربا لم يطقها عفزر « 4 »

بنيّه

[ ب ى ى ] يكى از نامهاى مكه است . خدايش نگاهبان باد [ 750 ] .
هامش
( 1 ) . او در « بنيان » مقيم است و آب را بر مردم بسته است . آب « وشيع » براى تشنگان است . ( 2 ) . كوشيدند و چون ترسيدم دو دستگى يابند از ايشان خواستم تا مرا آن شتر بلند ناب تندرو از بيابان بگذراند كه زين و پالان از « بنيان » دارد . ( 3 ) . « سردن » خوره‌اى در ميان فارس و خوزستان ، و « ايزج » ياد شده مركز آن است ( چ ع ، ج 3 ، ص 74 و 485 ) . در استخرى « سردان » است ( لسترنج : 265 ) كه شايد به معنى سردستان باشد . ( 4 ) . جوانى رفت و چيز ديگرى آمد . من به انديشه نشستم . چاشتگاهى در « بنى » به آب و آسمان مىنگريستم ، به دشواريها مىانديشيدم ، براى جنگى آماده مىشدم كه عفزر نيز توانش را نداشت .