تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 646

مساهمون:

ص٦٤٦

باب با و واو و آنچه پس از آن‌هاست

بواء

[ ب ] ( با الف كشيده ) . نام دره‌اى است در تهامه . شاعرى نيز آن را با الف كوتاه آورده است .

بوادر

[ ب د ] ( جمع بادره ) . نام جايگاهى است كه در شعر سبيع پسر خطيم چنين آمده است :
و اعتادها لمّا تضايق شربها * بلوى بوادر مربع و مصّيف « 1 »

بوار

[ ب ] ( هموزن بوار به معنى نابودى ) . نام شهرى به يمن است . كه به گفتهء نصر در تاريخ ياد شده است .

بوازن

[ ب ز ] زيد الخيل طائى چنين مىسرايد :
قضت ثعل دينا و دنّا بمثله * سلامان كيلا وازنا ببوازن
فامسوا بنى حرّ كريم و اصبحوا * عبيد عنين رغم انف و مازن « 2 »

بوازيج

[ ب ] شهرى نزديك تكريت بر دهانهء زاب پايين است كه به دجله مىريزد و بدان « بوازيج الملك » نيز گويند . نامش در تاريخ و فتوحات « 3 » عرب آمده است . امروز در كارگزارى موصل به شمار آيد . گروهى از دانشمندان بدانجا نسبت دارند . از پسينيان ، منصور پسر حسن پسر على پسر عاذل پسر يحيا بوازيجى بجلى فقيه فاضل خوشخو است . او بر ابو اسحاق فيروزآبادى فقه آموخت و از او حديث گرفت و روايت نمود و در 501 درگذشت . بوازيج الانبار [ ب ج ل ا ] نيز جايگاهى ديگر است . احمد پسر يحيا پسر جابر [ بلاذرى ] گويد : عبد اللّه بوازيج انبار را بگشود و مردم آنجا تاكنون موالى ( نيم بردگان ) اويند . « 4 »

بواط

[ ب ] ( با طين بىنقطه ) به روايت زمخشرى از علىّ علوى نام دره‌اى از دره‌هاى سمت قبله ( - جنوب ) است . ليكن ، اصيلى و عذرى و مستملى استادان اهل مغرب ، آن را « بواط » [ ب ] آورده‌اند ، ولى نخستين معروفتر است . گويند ؛ نام كوهى از كوههاى جهينه در بخش « رضوى » است . پيامبر ( ص ) در ربيع يكم سال دوم هجرت براى سركوب قريش بر آنجا يورش برد و بىرنج بازگشت . شاعرى گويد :
هامش
( 1 ) . به بد خوراكى آن خو كردم . « بوادر » را نيز بهارگاه و تابستانگاه پذيرفتم . ( 2 ) . ثعل بدهى خود را بپرداخت و ما به همان اندازه براى سلامان در « بوازن » كيل كرديم . ايشان شب را آزاد خفتند و با همهء گردنكشى ، بامدادان برده وار بيدار شدند . ( 3 ) . بلاذرى ؛ توكل : ص 379 . ( 4 ) . بلاذرى ؛ توكل : 352 .