تخطي إلى المحتوى الرئيسي

معجم البلدان ( فارسى ) — صفحة 633

مساهمون:

ص٦٣٣

بلّيان

[ ب ل ل ] نام جايى در شعر زهير است . ابو محمد غندجانى آن را در داستان ابو سواج ضبّى « بليان » با كسر اول و دوم آورده است . [ از صرد پسر حمزه پرسيدند : از كجا آمدى ؟ گفت : « من ذى بلّيان و اريد ذابلّيان و فى نعلى من است بعض القوم شراكان - از ذوبليان آمدم ، ذوبليان را مىخواهم ، كون برخى مردم نيز بند كفش من است ! ] .

بليح

[ ب ] با ياى دو نقطه و حاى بىنقطه . اصمعى گويد كوهى سرخ‌فام است . بر سر بنى سپيد از آن نبى ابى بكر بن كلاب نزديك به « ستار » .

بليخ

[ ب ] با خاى نقطه‌دار . رودخانه‌اى است در « رقه » كه آب چند چشمه در آن گرد آيد و بزرگترين آنها « ذهبانيه » در سرزمين حرّان است . پس پنج ميل مىرود [ 735 ] تا به جائى مىرسد كه مسلمه پسر عبد الملك در زمينى به اندازه يك جريب يك دژ ساخت كه بيش از پنجاه ذراع بلندى دارد و آن آبها را از زير آن دژ گذرانيد . از آن گاه كه آب از زير دژ بيرون شود « بليخ » خوانده مىشود و در شاخه‌ها شده باغها و ديه‌هايى را سيراب كند سپس يك ميل پائين‌تر از « رقه » به فرات ريزد . ابن دريد گويد : گمان ندارم بليخ از ريشهء عربى باشد و ليكن « بلخ » به معنى تكبّر نمود آمده است . ابو نواس چنين مىسرايد :
على شاطىء البليخ و ساكنيه * سلام مسلّم لقى الحماما « 1 »
عبيد اللّه پسر قيس الرّقيّات نيز چنين مىسرايد :
خلق من بنى كنانة حولى * بفلسطين يسرعون الرّكوبا
ذاك خير من البليخ و من صو . . . * ت ذئاب علىّ يدعون ذيبا « 2 »
اخطل آن را به صورت « بلخ » جمع بسته چنين مىسرايد :
اقفرت البلخ من غيلان فالرّحب * فالمحلبيّات فالخابور فالشّعب « 3 »

بليد

[ ب ل ] ( كوچك نماى بلد ) : بخشى است نزديك مدينه در يك دره كه به « ينبع » مىريزد . اين ديه از آن خاندان على بن ابي طالب ( رض ) است . كثير چنين مىسرايد :
و قد حال من حزم الحماتين دونهم * و اعرض من وادى بليد شجون « 4 »
نيز گويد :
نزول باعلى ذى البليد كانّها * صريمة نخل مغيطل شكيرها « 5 »

بليد

[ ب ل ] نيز از آن آل سعيد پسر عنبسه پسر سعيد پسر عاصى است .

بليره

« 6 » [ ب ر ] با راى بىنقطه . دژى است در اندلس از كارگزارى شنتبريه .

بليق

[ ب ل ] به وزن كوچكنما و بلقاء از آن بنى ابى بكر و بنى قريط است .
هامش
( 1 ) . درود همهء درود فرستندگان بر مردم ساكن كرانه‌هاى « بليخ » . ( 2 ) . گروهى از بنى كنانه نزديك من در فلسطين مىخواهند سوار شوند . اين بهتر از « بليخ » و شنيدن صداى گرگها باشد . ( 3 ) . « بلخ » [ بليخ‌ها ] و پس از آن « رحب » « محلبيات » « خابور » « شعب » همه از غولها تهى گشتند . ( 4 ) . تپهء « حماتين » آنان را از ما جدا و اندوه را از درهء « بليد » دور كرد . اين شعر در چ ع ، ج 2 ، ص 327 سطر 23 نيز براى « حماتان » به گواه آمده است . ( 5 ) . در بالاى « ذو بليد » همچون نخلستان خشكيده ديده مىشود . ( 6 ) . اين واژه در چ ع ، ج 1 : ص 348 ، س 9 البيره ديده مىشود .